✍نویسنده روزمرگی ها و داستان ها https://unsplash.com/@moonlightdaughterlens 📸 شکارچی لحظهها با لنز موبایلم : ⛵ اگر مسیر این کشتی را میپسندید، باد موافقش باشید. https://www.coffeebede.com/d_mahtab
کیش و مات کردن آیین من است!

برای انجام کاری نیاز به یک بودجه ی فوری _ فوتی داشتم و پس اندازم کافی نبود. پس به ناچار راهی بانک شدم، به بانکهای مختلفی سر زدم و پرس و جو کردم. بالاخره بانکی را پیدا کردم که شرایطِ وام دهی اش با شرایط من جور بود. پس اندازم را سپرده گذاری کردم و منتظر ماندم. همکاری دارم به اسم خانم "فرهمند". خانم "فرهمند" ید طولایی در وام گرفتن دارد. بهم مشورت داد و راهنمایی ام کرد. رفتی بانک این سوال رو هم بپرس، بپرس چقدر کارمزد میگیرن، و چه و چه .... موعد سپرده گذاری به اتمام رسید و نوبت خان آخر شد: دو نفر ضامن!

خانم "فرهمند"، همکار قراردادی بود و نمی توانست ضامن شود نه اینکه نمی خواست، بانک قبول نمیکرد. همکاری دیگری داشتم به اسم خانم "ماجدی" ، هم اتاقی بودیم و ادعای رفقاتش میشد! ولی از زمانی که شروع کرده بودم از خانم "فرهمند" راهنمایی گرفتن، سرسنگین شده بود و روزه ی سکوت گرفته بود! من که می دانستم به چه خاطر است! میخواست پا پیش نگذارم و تقاضای ضامن شدنش را نکنم. ناچارا، به دو همکار دیگر که خیلی صمیمی نبودیم، رو زدم، لطف کردند و قبول کردند ضامن شوند. روز موعد فرا رسید و برخلاف گفته های خانم "فرهمند"، بانک بدقولی نکرد و سربزنگاهی که برایم خیلی حیاتی بود، وام را به حسابم ریخت. شنبه که رفتم اداره، خانم "فرهمند" سری به من زد و پرسید که چه شد؟ چه کردی؟ چهارشنبه که رفتی بانک، وام را دادند؟ با خوشحالی گفتم: خدا رو شکر! بله، وام را آخرهفته واریز کردند... دهان خانم "فرهمند" همینطور باز مانده بود که خانم "ماجدی" روزه ی سکوتش رو افطار کرد و وارد گفتگوی ما شد و پرسید: با این پول میخوای چیکار کنی؟ با اینکه حسابی عصبانی بودم، به قول آقای بنی هاشمی کظم غیظ کرده و با خنده گفتم: میخوام پولدار شم!

خانم "فرهمند" که از رفتار خانم "ماجدی" کمی جا خورده بود و بعدها بهم گفت فکر نمی کرده که خانم "ماجدی" چنین رفتاری با من داشته باشه ، خداحافظی کرد و رفت. خانم "ماجدی" اینطوری بود که زنگ میزد به همکارا و میگفت : فلانی بیا ضامنم شو! به همین راحتی! ولی وقتی نوبت خودش میشد ، روزه ی سکوت می گرفت. تا اینکه یک روز چرخ گردون چرخید و چرخید و نوبت من شد! شاید هم نوبت خانم "ماجدی"!
آن روز، خانم "ماجدی" کمی دستپاچه بنظر می رسید... انگار میخواست چیزی بگوید، انگار حرفی به زبانش می آمد و قورت می داد. بالاخره بر استرس ش غلبه کرد، رو کرد به من و گفت: فلانی، میشه ضامنم بشی؟ با خونسردی گفتم: میدونید چیه ... منم میخوام یه وامی بگیرم و میخواستم شما ضامنم بشید.... خانم "ماجدی" که کمی سردرگم شده بود ، با همان دست پاچگی ش گفت: باشه ... حالا بیا بریم بانک، همسرم جلوی در اداره ست... ادامه دادم: می دونید ... اگر شما ضامن من بشید، من دیگه نمی تونم ضامن شما بشم!
قانون بانک در ضمانت : اگربرای دریافت وام ، نفر الف ضامن نفر ب شود ، نفر الف نمی تواند در همان بانک با ضمانت نفر ب وام بگیرد. طبق قوانین جدید بانکها ضمانت متقابل ممنوع است.
احتمالا بپرسید چی شد؟؟؟

من با این درخواست شروع کردم: شما ضامن من بشید. برخورد خانم "ماجدی" دو حالت داشت: یا موافقت میکرد که طبق قانون جدید بانک، من دیگه نمیتونستم ضامنش بشم. یا مخالفت میکرد و از ضامن شدن امتناع میکرد که خوب قاعدتا چرا من باید ضامنش میشدم! یعنی کیش و مات! 😎

البته فکر نکنید خانم "ماجدی" به همین راحتی بی خیال شد ها! نه ... مجدد برگشت پیشم و گفت : حالا کارت خیلی واجبه؟! مجدد عصبانیتم رو قورت دادم و در حالی که سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم، محکم گفتم: بله!
خانم "ماجدی"، جز اون دسته از آدمهاست که فکر میکنه فقط خودش و اطرافیان خودش مهم هستند! و بقیه بی ارزش هستن! متنفرم از این آدمها!
چند هفته بعد ....
چند هفته بعد ، کلی پررویی به خرج دادم و رفتم پیش خانم ماجدی و گفتم : کِی بریم بانک که شما ضامنم بشید؟؟؟ 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
البته که خانم ماجدی ضامنم نشد!

پ.ن ۱ : این داستان واقعی بود! ولی اسامی مستعار هستند.
پ.ن ۲ : شما هم می توانید با داستانهای واقعی خودتون در چالش "کیش و مات" با همین هشتگ شرکت کنید.
پ.ن 3 : سپاس ویژه از آقای محسنی که الگوی من بودند در برگزاری این چالش و همینطور راهنمایی ها و مشاوره هاشون.
پ.ن 4 : تیم داورها : خانم دهقانی ، آقای والی ، خانم فائزه ، آقای ارمیا ، خانم بخشی ، آقای سید مهدار و زهرای عزیز . سپاس از هیئت محترم داوران که قبول زحمت کردند و سپاس از زهرای نازنین که مسئولیت این هماهنگی رو کشیدند. 💖
پ . ن 5 : بازه ی شرکت در مسابقه از 19 بهمن ماه 1402 مصادف با مبعث پیامبر خوبیها و مهربانیها حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم ، تا 19 اسفند ماه 1402 می باشد.
پ . ن 6 :امتیاز دهی از 100
پ.ن7 : به سه نفر اول جایزه ای تقدیم خواهد شد.
منتظر چی هستید ! دست به قلم شید و لینک پُست هاتون رو اینجا کامنت کنید! 😉
پست های پیشین :
مطلبی دیگر از این انتشارات
تراژدی یک رویا، ما قربانی عدم تولد در خانواده ای سازنده هستیم نه لزوما پولدار
مطلبی دیگر از این انتشارات
پاستیل ماری
مطلبی دیگر از این انتشارات
کیش و مات: در نکوهش درونگرایی