ح جیمی.·۱۰ ساعت پیشببخشید بابا...بابا کاش میشد بهت بگم چرا حالم خوب نیست، میدونم هیشکی جز تو پناه نیست، کاش وقتی دستم گرفتی و ازم پرسیدی چرا حالت خوب نیست بغضم رو نمیخوردم…
berad davoodi·۱۵ روز پیشبیژنبیستوهفتمِ پاییز روزِ اولِ روایتصبح که چشم باز کردم، هوا بوی خاکِ نمخورده میداد؛ بویی که همیشه مرا پرت میکند به یزدِ کودکی، به حیاطی ک…
Fatemeh- Gh·۱۹ روز پیشخدای کوچک زمینی منشادی این روزهای من هم کارمه. دیدن اثربخشی و قدرت و توانمندیم در شغلی که همیشه فکر میکردم برای من نیست و مناسبم نیست. اما باز تنها چیزی بو…
علیرضا زارع·۱ ماه پیشپژوی سبز بابامیشد که بهار از در سفید خانهی ما سبز شود و میشد که پژوی سبز بابا خبررسان بهار باشد. راه شیراز تا بندر طولانی است و راه بندر تا شیراز طول…
rize·۱ ماه پیشماجراهایی 21 ساله و بیشتربابا رانندگی را پشت میز کارش یاد گرفته بود. اواسط دهه شصت، یک روز که به مجموعۀ ارتش رسیده بود، موشک جنگنده عراقی از ساختمان بخشش هیچ چیز با…
الهه·۱ ماه پیش#دنده_عقب_با_اتو_ابزارتابستون سال ۷۸ بود. من تازه دیپلم گرفته بودم و بابام قول داده بود که اگه معدلم خوب بشه، منو با پیکان آبیرنگ قدیمیش ببره شمال. اون پیکان ی…
leyla javid·۱ ماه پیشچند لحظه توقفتا خود صبح می توانستم بنشینم و نگاهش کنم، همینقدر نزدیک و همینقدر واقعی، باورم نمیشد ، چای تازه دم مثل همیشه کم رنگش را که می ریخت یک لحظه…
Amir mohammmad·۱ ماه پیشاز پدالهای دور از پا تا در آغوش رویاهااز وقتی چشم باز کردم، دنیای من با صدای استارت خوردن ماشین بابا شروع میشد.مامان همیشه با خنده و کمی نگرانی میگه: «تو هنوز حرفزدن درست بلد…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشجنگشب اول بود داشتم کابوس میدیدم سیاهی داشت میومد داشت همه رو یکی یکی میبرد.با یک صدا و لرزش اتاق از خواب پریدم بابا رو صدا زدم بیدارش کردم…
m_90114879·۱ ماه پیشبابای عشق ماشینِ منتوی ماشین اسنپ نشستیم؛ من عقب و بابا جلو. راننده نگاهی به بابا انداخت و گفت: "همیشه به شادی و عروسی."بابا خندید که از پشت سیبیلهای پرپشتش…