Del_noori·۳ روز پیشسخت مثلِ دختر بودن! (مرگِ پروانگی)سرزنده نه،ما دخترانی خسته بودیمآزاده نه ،در پیله هایی بسته بودیمرویایمان ،آزادی از چنگالِ غم بودبیزارِ از،پستی و قعرِ دره بودیمآنقدر اَنگِ…
مجید حسنی·۵ روز پیشبسته متعفن!ترافیک گره خوردهی دم غروب بود و باران ریزی که فقط زمین را چسبناک و اعصابها را خط خطی میکرد... توی تاکسی، راننده انگار که تمام بدبختی ها…
Samaeism·۶ روز پیشسازگاریگاهی از نوشتههای معدبانه عقم میگیرد. میخواهم روی کلمات استفراغ کنم تا کمی از خشم درونم آرام بگیرد.چه کنم هیچگاه نتوانستهام خودم را با…
آبی·۸ روز پیش_بازنده.من هیچ وقت خودم نباختم. حداقل تا الان که زنده بودم... .همیشه یکی باعث شده اون باخت لعنتی رخ بده و بری ته لیست بازنده ها.شاید با خودم فکر کن…
محمد ☀️·۹ روز پیشگمگشته دلوقتی در روزگارم چو باران می گریستم و چو بید ز خود می شکستم و به دنیای اشک ها می رفتم کجا بودی ای یار من؟کجا بودی ای خوب مندر کدامین دره تنگ…
Samaeism·۱۱ روز پیشسایه سقوطسایه سقوط به خوابهایم نیز نفوذ پیدا کرده است. دوستانم را میبینم در خواب. هرکدام به جایی رسیدهاند. یکی ماشین خریده و آن یکی مهاجرت کرده و…
طناز·۱۲ روز پیشخانه کوچکممن هیچگاه فراموش نمیکنم؛ نه دستانی که میانه راه رهایم کردند . و نه پنجره هایی که ناگهان به سویم بسته شدند. حافظهام مانند درختیست که حلق…
بیتخلص·۱۲ روز پیشتمدن و ملالتهای آن (فروید)تعملاتی از اندیشهها فروید در کتاب تمدن و ملامتهای آن، شروع بدون مقدمه.