مجید دادروش·۳ روز پیشروزی که گوشیم خاموش شد !اگه ده سال پیش به من میگفتن یه روزی آدمها بدون غذا چند ساعت دوام میارن ولی بدون اینترنت نه، احتمالاً میخندیدم.اما چند وقت پیش یه اتفاق ا…
jam.alipoor·۱ ماه پیشسرگذشتبادام تلخ سرگذشت شکوفه هاییرا در سینه داردکه چاره ای جز ماندن،بر مزار مردم بی آرزو نداشتند---بعد تو در این خانهبا دیوار عقد اخوت بست،سایها…
jam.alipoor·۱ ماه پیشستارهستاره در آخرین پیچ زندگی یادت افتادم تمام مسیر آمده را برگشتم تا از نو برا یت بخوانم سرگذشت تلخم را برگشتم ولی کاش نمی آمدم برمزار هزار ان…
بیتخلص·۱ ماه پیشاگه من بودم چی؟یسری اتفاق برام افتاد که دیگه مثل قبل نتونم بگم: اگه من بودم اینکارو میکردم، فلان چیزو میگفتم، فلان جارو میرفتم و ......
Who Are You When No One Is Looking·۴ ماه پیشمرثیهای برای گیتار در دنیای وارونهسرنوشتِ پسرِ هلفایر: روایتی برای ادی مانسون، پیش از آنکه دیر شود
سمیه جهانگیری زرکانی·۴ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت پنجم«یه روز چند نفر اومدن لب مرز. غریب بودن؛ از اهالی اون ور نبودن. بالاخره خبره کار بودم، میتونستم تشخیص بدم کی خودی و کی ناشناس. عموزاده هم…
سمیه جهانگیری زرکانی·۵ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت چهارمگوسفندان دریده شده بودند. هر تکهشان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمیشد. خون همه جای آغل پاش…
سمیه جهانگیری زرکانی·۵ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت سومکودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به…
نقطه ی زیر «ب»·۵ ماه پیش«مِهی که نفس می کشید» فصل دومدر مهستان مردم علاقه داشتند تا به هم نزدیک شوند بیآنکه بخواهند به هم برسند. رفاقت ها برای دوری از ملال نبود بلکه برای گریز از خود به دیگر…