jam.alipoor·۲ روز پیشسرگذشتبادام تلخ سرگذشت شکوفه هاییرا در سینه داردکه چاره ای جز ماندن،بر مزار مردم بی آرزو نداشتند---بعد تو در این خانهبا دیوار عقد اخوت بست،سایها…
jam.alipoor·۲ روز پیشستارهستاره در آخرین پیچ زندگی یادت افتادم تمام مسیر آمده را برگشتم تا از نو برا یت بخوانم سرگذشت تلخم را برگشتم ولی کاش نمی آمدم برمزار هزار ان…
بیتخلص·۴ روز پیشاگه من بودم چی؟یسری اتفاق برام افتاد که دیگه مثل قبل نتونم بگم: اگه من بودم اینکارو میکردم، فلان چیزو میگفتم، فلان جارو میرفتم و ......
Who Are You When No One Is Looking·۳ ماه پیشمرثیهای برای گیتار در دنیای وارونهسرنوشتِ پسرِ هلفایر: روایتی برای ادی مانسون، پیش از آنکه دیر شود
سمیه جهانگیری زرکانی·۴ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت پنجم«یه روز چند نفر اومدن لب مرز. غریب بودن؛ از اهالی اون ور نبودن. بالاخره خبره کار بودم، میتونستم تشخیص بدم کی خودی و کی ناشناس. عموزاده هم…
سمیه جهانگیری زرکانی·۴ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت چهارمگوسفندان دریده شده بودند. هر تکهشان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمیشد. خون همه جای آغل پاش…
سمیه جهانگیری زرکانی·۴ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت سومکودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به…
نقطه ی زیر «ب»·۴ ماه پیش«مِهی که نفس می کشید» فصل دومدر مهستان مردم علاقه داشتند تا به هم نزدیک شوند بیآنکه بخواهند به هم برسند. رفاقت ها برای دوری از ملال نبود بلکه برای گریز از خود به دیگر…
نقطه ی زیر «ب»·۴ ماه پیش«مِهی که نفس می کشید» فصل اولدر روزگارانِ دور، آنقدر دور که از آدم های امروز کسی خاطره ای از آن بیاد ندارد، سرزمین پهناوری بود که شهری را در دل خود جای داده بود و مردم…
Zhino Ebrahimi·۵ ماه پیش*چراغی که دیر روشن شد*در شهری کوچک، مردی زندگی میکرد که همیشه میگفت:«هنوز وقتش نشده.»هر روز رؤیاهایش را مرتب میکرد،برنامه مینوشت،اما قدمی برنمیداشت.منتظر رو…