Mandana·۳ روز پیشرقص من و مادربزرگمادربزرگم فریاد میزد که به دادش برسیم که مرگ سراغش آمد از مرگ میترسید و این همه اطرافیان میدونستن شب و نصفه شب بلند میشد از ترس اینکه نکنه…
سالار چایچیدرزندگی و بودگی·۱۹ روز پیشنگاهم ابری، تنم زخمی، دلم خونهما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان میفهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگیها…
alizz9473·۱ ماه پیشاز میان روزمره نویسی های شخصی - یکمجمعه هفتم دی ماه هزار و چهارصد و سهبا داداش و بابا رفتیم حسن آباد برای ننه تشک تخت بخریم. تشک قبلی اش خراب شده بود و مامان انداخته بود دور.…
berad davoodi·۲ ماه پیشبیژنبیستوهفتمِ پاییز روزِ اولِ روایتصبح که چشم باز کردم، هوا بوی خاکِ نمخورده میداد؛ بویی که همیشه مرا پرت میکند به یزدِ کودکی، به حیاطی ک…
امیرسهراب·۲ ماه پیشخش خش رادیونمیدونم شماها به مادر بزرگتون چی میگید،من میگم عزیزعزیز منو خیلی دوستداشت منو از بقیه خیلی متفاوت تر میدید یا بهتره بگم تنها کسی که منو مید…
سیده. الهام موسوی·۲ ماه پیشیادش بخیروقتی هشتگ #دنده_عقب_با_اتوابزار را دیدم، یکهو پرت شدم به آن روز تاریخی و البته فاجعهبارِ دوران نوجوانیام. همان روزی که با خودم گفتم: بگ…
جوکاری·۲ ماه پیشخاطره رفتن به خونه مادربزرگ در عید نوروزتعطیلات عید نوروز همیشه برای من بوی سفر و دیدارهای شیرین میداد، اما هیچوقت مثل آن سال بهیادماندنی و نفسگیر نبود. هنوز هم وقتی چشمهایم…
احسان سبکتکین ریزیدریاز·۳ ماه پیشنشان روی چوب گردونشان روی چوب گردوبوی نم و خاک کهنه میآمد، بویی که فقط خانههای قدیمی بعد از سالها سکوت به خود میگیرند. آن روزها بود، پاییز سالها بعد از…