Mosio·۱ روز پیششهریارانبخش اول ،قسمت شانزدهمآبتین به پنجههای عظیم و سیاه شیردال خیره شده بود.همیشه آرزو داشت روزی آذرخش را از نزدیک لمس کند.شیردال افسانهای ،و ح…
...·۵ روز پیشپدر...اسطوره جانم...روزی ک پدر رفت چیزی در من برای همیشه خاموش شد، و یک اندوه عمیق در من جریان پیدا کرد ک فکر میکردم فقط متعلق ب روز ها و شاید هم…
reyhane sadeghpour·۵ روز پیشسرقت تاج الماس 👑ساعت نه صبح بود.کلیسای سنت مایکل در حومه لندن خلوت بود.پدر براون داشت محراب را مرتب میکرد که صدای نفسنفس زدن مردی از پشت در شنیده شد.لرد…
ملیحه اسماعیلی·۵ روز پیشانشای آخر درد و دل یک پدر مینابی برای دخترشهر میناب دیگه طاقت ندارم. نشستم تو ایوون خونه، چشم دوختم به اون در چوبی که سالها بود هر روز دخترم از توش…
Mosio·۷ روز پیششهریارانبخش اول قسمت یازدهمضربات شمشیر یکی پس از دیگری فرود می آمدند ،اما نیرا با دقت و قدرت همه را دفع می کرد.شمشیر استاد به سمت سر او حرکت کرد.نی…
Mosio·۹ روز پیششهریارانبخش اول،،، قسمت نهمروزبه چنان روی میز کوبید که چند جام و طومار از روی آن به زمین افتادند:یعنی چی که نمیدونیم کیه و کجاستباربد با احتیاط جو…
Mosio·۱۳ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت پنجمشیلا عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود و روی تخت دراز کشیده بود. نوازش دست دایه را دوست داشت.دایه آرامآرام مشغول باز کرد…
Mosio·۱۴ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت چهارمشیرین ردای بهمن را مرتب کرد و کمربندش را کشید. سپس دو دستش را روی گونههای برادر گذاشت و گفت:«ببین برادر، این یک فرصت دو…