*نیالا*·۲ روز پیشتاروپود زندگیدیشب نتونستم بنویسم اما امشب گفتم هرجور شده بنویسم پس اومدم تا بنویسم چون با نوشتن حس زنده بودن میکنم و نمیخوام از دستش بدم.امروز یه روز ب…
*نیالا*·۴ روز پیشساختن از هیچبا خودم قرار گذاشتم از این به بعد شبها بیام بنویسم و اینجوری دیگه دست مغزم بهونه ندم که چیزی برای نوشتن نداری و اینجوری بشه که چیزی ننویسم…
حدیثه سادات حسینی·۶ روز پیشدوستیها، دشمنیها و یک ماگ چاییک شنبه ی معمولی بود، دوباره وارد دیسکورد شدم و با دوستام کمی حرف زدم که دیدم یکیشون یه فایل پونصد صفحهای از مدارکی که برای زندان انداختن…
*نیالا*·۱۲ روز پیشدلگرمی از جنس یک دوستاز شنبههایی که میشه ازش دوتا روز درآورد خیلی خوشم میاد یعنی درکل وقتی کلی کار برای انجام دادن داری حس زنده بودن میکنی برای من که اینجوریه…
ملیکا اربابی·۱۳ روز پیشاندر افکار یک نوجوان گمشدهمینویسم که این خاطرات گم نشن؛ چون خیلی از فراموش کردن و فراموش شدن میترسم
ونگوکِشرقی·۱۷ روز پیش«یه فنجان چایِ گرم»بارون نم نم میبارید و صدای قطرهها روی پنجره، سکوت خونه رو پر کرده بود...
*نیالا*·۱۷ روز پیشیک لحظه غفلت و پادشاهی مغزامروز صبح مغزم گولم زد و باعث شد بخوابم البته دیر خوابیدن شب قبلم بیتاثیر نبود به هرحال همسرجان امروز بدون صبحانه راهی سرکار شد و منم خواب…
Hosnaya·۱۷ روز پیشناجی و دوستانشپادکست شنیدن را از نو شروع کردم. قبلا چند باری تلاش کرده بودم اما رها میکردم. دقیق تر بگویم از همانجا که کمالگرایی دخالت میکرد، دیگر نمی…