داستان| زن‌ها و مسئله‌ی بیداری مردها

  • نوشته‌ی: جمشید محبی - مرداد 1388

وقتی نزدیک ظهر توی دستشویی در یک قدمی کوبیدن پیشانی‌ات به لبه‌ی توالت فرنگی باشی از زور سردرد، البته که به این نتیجه می‌رسی؛ اُسلوب‌های تمدن امروزی را موقتا هم که شده بگذاری کنار، «گور پدرت» غلیظی نثار همه‌ی آنهایی که ممکن است برچسب ضدزن بودن بهت بزنند، بکنی و همانجا این دیدگاه تاریخی را مورد بررسی دوباره قرار بدهی که زن‌ها یا دست‌کم خیلی از آنها موجودات احساساتی‌ای هستند، آنقدر احساساتی که گاهی این احساساتی بودن‌شان رقت‌انگیز می‌شود؛ یعنی خواهی، نخواهی دلت می‌سوزد برای‌شان و برای خودت البته. دلت می‌سوزد برای خودت و آرام توی ذهنت جوری که هیچکس، حتی مولکول‌های موجود در هوا هم متوجه نشوند، می‌گویی؛ چقدر احمق بودم که ازدواج کردم. خریت که شاخ و دُم ندارد!

برتری احساس بر منطق در زن‌ها مسئله‌ای است که به نظر حل نشدنی می‌رسد؛ یعنی آنها در موقعیت‌هایی که باید از مغزشان استفاده بکنند، چیزی می‌گویند توی مایه‌های «آخِی، نازی ... گناه داره، ببین چه شیرین خوابیده ... دلم نمیاد بیدارش کنم ... هان؟ منطقی نیست؟ گفته حتما بیدارش کنم؟ خب چیکار کنم ... آخه گناه داره» که این نوع نگاه به مسائل نه تنها از نظر ما مردها، بلکه از دید تمام موجودات دیگر دنیا قابل درک نیست.

به نظر من فقط یک زن احساساتی می‌تواند بگذارد تا ساعت یازده و بیست‌وهشت دقیقه بخوابی در حالی که بهش گفته بودی صبح که دارد رهسپار آن مدرسه‌ی کوفتی می‌شود تا خیر سرش به بچه‌های مردم چیز یاد بدهد، بیدارت کند که مثلا برسی به هزار کار نکرده! بلایی که همسرم سر من آورده را فقط زنی که منطقش مغلوب احساسات وامانده‌اش شده، می‌تواند بیاورد؛ چیزی که باورت نمی‌شود از یک انسان سر بزند اما در کمال تعجب می‌بینی از زنی مثل زن من، مثل بیشتر زن‌ها سر می‌زند، آن هم نه یک بار و دو بار، بلکه در بیشتر مقاطع حساس زندگی؛ بدون این که امیدی به بهبودشان باشد.

منِ فلان فلان شده اگر می‌گویم صبح زود همزمان با این که خودش بیدار می‌شود، مرا نیز بیدار کند، حتما آنقدر کارهای مهمی دارم که به خاطرش حاضرم قید خواب شیرین سر صبح را بزنم. ببین برای کسی که عصرکار است و می‌میرد برای عصرکار بودنش فقط به این خاطر که هر وقت بخواهد می‌تواند تا لِنگ ظهر بخوابد، این چهار ساعت و پنجاه‌وهشت دقیقه چقدر مهم بوده که حالا برای از دست دادنش اینطور مثل سگ افتاده به جان اعصاب و عقایدش! درست نیست خب؛ باید به خواست دیگران احترام گذاشت، خاصه که شوهر آدم باشد.

معمولا هم اینطور است که وقتی قرار باشد گند بخورد به اعصابت، این اتفاق درست و حسابی می‌افتد؛ یعنی وقایع جوری با هم چفت می‌شوند که توی همان لحظات به ظاهر بی‌اهمیتی که زنت قید بیدار کردنت را زده، تو درگیر وحشتناک‌ترین خوابی که یک نفر ممکن است در تمام عمرش ببیند، هستی. با این حساب می‌بینم که اگر زنم طبق قول و قرارمان بیدارم می‌کرد؛ در حقیقت مرا از پنج یا شاید هم شش ساعت - حتی بیشتر، کسی چه می‌داند؟ - زجر مداوم نجات داده بود که نجات دادن یک نفر از چنین کابوس وحشتناکی خواه شوهرت باشد یا یک غریبه، بزرگترین لطفی است که می‌شود در حق بشریت کرد، چرا بشریت؟ چون من داشتم خواب می‌دیدم یک نفری که اصلا انتظارش را نداشتم، دارد شکنجه‌ام می‌کند، آنهم نه شکنجه‌ای که مخصوص این «تیتیش مامانی»هاست نه، یک شکنجه‌ی پدر و مادردار از آن دست شکنجه‌ها که مشکل شکنجه‌گر با تو مسائل عقیدتی است و از همین رو جوری از ته دل شکنجه‌ات می‌کند که بیا و ببین.

شکنجه‌گر که گفتم انتظارش را نداشتم آن کاره باشد (چون بهش نمی‌آمد) دو انگشت سبابه‌ی دست‌های چپ و راستم را بسته بود به دو رشته‌ی سیمی که از یک دستگاه جوش آمده بودند بیرون و هر چند ثانیه یک بار هم آن دستگاه لعنتی را روشن می‌کرد، جوری که تا یک میلی‌متری مرگ می‌رفتم و او انگار که بداند یک میلی‌متری مرگ دقیقا کجاست، سر بزنگاه دستگاه را خاموش و بعد دوباره از نو جنایتش را تکرار می‌کرد. حالا این وسط ممکن است افرادی معتقد باشند اینجور شکنجه آنقدرها هم که من می‌گویم وحشتناک نیست. اینها قطعا کسانی هستند که تا به حال پیش نیامده گرفتار جریان برق خانگی شوند حتی؛ که اگر پیش می‌آمد بی‌احتیاطی کنند و موقع تعویض سرپیچی، پریزی، چیزی جریان برق کمی قلقک‌شان بدهد، دیگر هیچوقت برق گرفتگی با دستگاه جوش را یک شکنجه‌ی پیش پا افتاده قلمداد نمی‌کردند.

توی شکنجه، گذشته از زجر جسمی، مثل خوره می‌افتند به جان روانت. نوعی کثافت‌کاری تمام عیار. کارشان را بلدند ناکس‌ها؛ یعنی خوب می‌دانند چطور قربانی‌شان را روی خط نگه دارند، لبه‌ی پرتگاه و مدام طرف را تاب بدهند جوری که از درون خرد شود، سر در گم، از خود بیگانه؛ موجودی شود که آنها می‌خواهند باشد و باید بگویم چیزی که چند صد بار بیشتر و مخرب‌تر از آن جریان برق حرمزاده مرا می‌لرزاند و می‌سوزاند، همین بود؛ همین که طرف یک کلام برنمی‌گشت بگوید از من چه می‌خواهد و مثلا چه چیز مهمی را باید لو بدهم؟ یا اصلا به چه چیزی باید اعتراف کنم؟ که اگر می‌گفت، دیگر این وحشیگری‌ها لزومی نداشت؛ چون مثل بچه‌ی آدم چک اول را نخورده، هر سوالی می‌پرسید، جواب می‌دادم اما دریغ از اندکی توجه!

مثل جراحی که از بس جراحی کرده، دیگر می‌داند کجا را چطور تیغ بزند و چطور بدوزد، شکنجه‌گر من هم بی‌اینکه حتی نگاهی به چشم‌های ملتمسِ فلک‌زده‌ی زیر دستش بیندازد، ببیند این مادرمرده‌ای که دهانش را بسته‌اند تا صدای فریادش نشود سوهان اعصاب آیا در چشم‌هایش چیزی برای گفتن دارد یا نه؟ مثل رباتی برنامه‌ریزی شده مشغول کار خودش بود؛ که بی‌پدر و مادر اگر نگاه می‌کرد، یک دنیا حرف داشتم بزنم حتی توی خواب اما آن عوضی فقط شاسی را می‌چرخاند، لرزشم را تماشا می‌کرد انگار که موسیقیدانی مشغول تنظیم آهنگی باشد و باز سکون، باز سکوت و دوباره چرخش شاسی روی دستگاه جوش. می‌خواهم بگویم حتی خیسی شلوار طوسی گشادی که تنم بود هم جلبش نمی‌کرد، شده به استهزاء، شده به تحقیرِ مرد گنده‌ای که برق، کنترل مثانه‌اش را از او گرفته اما دریغ از اندکی توجه!

من پنج یا شاید هم شش ساعت - حتی بیشتر، کسی چه می‌داند؟ - زیر شکنجه‌ی آن بی‌مروت، پدرم آمد جلوی چشمم و بی‌برو، برگرد مسئول بخش زیادی از این رنجوری تن و روانم هم کسی جز همسرم نبود؛ با این حساب طبیعی بود دلم نخواهد تا چند سال آینده نه ریختش را ببینم و نه حتی صدایش را بشنوم اما خب با توجه به این که زن من از آن دسته زن‌هایی است که منطق‌شان همواره مغلوب احساسات‌شان می‌شود، تلفن کرد و در مقابل تمام چهار دقیقه و یازده ثانیه اعتراض من، خیلی عاشقانه گفت؛ چون دیده مثل بچه‌ها عمیق خوابیده‌ام و توی خواب هم صورتم مثل فرشته‌ها بوده به همین خاطر دلش نیامده بیدارم کند و بعد هم اضافه کرد؛ الان هم که تلفن کرده دل توی دلش نبوده و نگران بوده که مبادا مرا از خواب پرانده باشد! اینست که می‌گویم خیلی از زن‌ها ... آره.

***

وقتی کلافه‌ای، نمی‌دانی چکار بکنی. دست به هر کاری هم که بزنی به نظرت بیهوده می‌رسد؛ می‌روی توی تراس به سیگار کشیدن که اگر نگویم بعد از همان پک اول یا دوم، ردخور ندارد بعد از پک سوم این مسئله ذهنت را مشغول می‌کند که تا کِی؟ چقدر دیگر باید سیگار کشید تا سرطان یقه‌ات را بگیرد؟ کِی قرار است از بس سیگار کشیده‌ای پشت سیگار، سکته کنی بیفتی گوشه‌ی خانه و خلاص؟ می‌آیی از فرصت باقیمانده استفاده کنی و دست‌کم به یکی، دو کار نکرده برسی اما زود به خودت می‌گویی که چی؟ گیرم همه‌ی این کارها را هم کردم، قرار است چه اتفاق جدیدی توی دنیا بیفتد؟ این همه کار کرده‌ام تا این سن؛ به کجای این زندگی کوفتی رسیده‌ام؟ می‌خواهی چیزی بخوری، می‌بینی دچار بی‌اشتهایی روانی شده‌ای. می‌نشینی کتابی بخوانی یا فیلمی ببینی اما برعکس، کلافه‌تر می‌شوی و در نهایت وسط این بلبشوی حجیم جسمی - روانی، کلید که می‌چرخد توی قفل درِ آپارتمان، تازه می‌فهمی بدبختی‌های بزرگتری هم دنیا را فرا گرفته؛ برگشتن زنت به خانه، آن هم زنی که پیش خودت این ذهنیت را درباره‌اش داری که گند زده به روزت.

دست‌کم برای چند دقیقه اول نمی‌دانی چه برخوردی باهاش داشته باشی و چون این را نمی‌دانی و از فرط کلافگی و سردرد نمی‌توانی هیچ راهبردی هم ارائه بدهی، اینست که رفتارت می‌شود تابعی از حالات روانی همان لحظه‌های به غایت نکبتی؛ یعنی خشم، اعتراض، انزجار، فریاد، کم‌محلی و چند تا چیز دیگر. با این حساب شاید بتوان گفت مهم نیست که توی آن موقعیت تو چکار می‌کنی، بلکه مهم اینست که طرف مقابل یعنی زنت چه رفتاری اَزش سر می‌زند؛ آن هم در حالی که متوجهی از صبح سر کاری سخت و فرساینده بوده و تقریبا نیمه‌جان رسیده خانه.

من تک تک کارهای آن یک ساعت و چهل‌وهشت دقیقه‌ی زنم را حفظم که طبیعی هم است. توی آن هیر و ویرِ جسم و روان، روی هیچ چیز دیگری نمی‌توانستم تمرکز کنم، جز رفتار او شاید برای اینکه نقطه ضعفی پیدا کنم و یک دعوای درست و حسابی راه بیندازم تا مثلا خالی کرده باشم آن همه فشار روانی واگیردارم را؛ وارد که شد، لبخند زد بهم! باورش برایم سخت بود اما آشکارا چشیدم که ساختگی نیست؛ پر از محبت بود، اگرچه ناگفته پیداست؛ بعد از بلاهایی که سرم آورده بود، لبخند صمیمانه و از ته دلش به نظرم احمقانه و تا حدودی توهین‌آمیز می‌رسید؛ البته نه آنقدر که بتوانم واکنش خشونت‌آمیزی نشان دهم. پرسید؛ می‌تواند مثل هر روز مرا ببوسد یا نه؟ که توجهی بهش نکردم و رفتم توی اتاق خواب. دنبالم نیامد. کیفش را همان دَم در گذاشت روی مبل و پیچید توی آشپزخانه. داشتم فکر می‌کردم حتما خیلی بهش برخورده اما با خودم گفتم؛ حقش است و آماده شدم تا اگر اعتراض کرد، ببندمش به رگبار. با یک لیوان آب و یک حبه قرص (گمانم اَدویل بود) آمد توی چارچوب در اتاق ایستاد. قرص با آن حالتی که زنم کف دستش را گود کرده بود به نظر مائده‌ای آسمانی می‌رسید؛ یعنی من داشتم از این دست خزعبلات می‌بافتم تا ذهنم مشغول باشد و مجبور نباشم در برابر نگاهش واکنشی نشان دهم. بی‌مقدمه گفت؛ بهم حق می‌دهد عصبانی باشم. گفت؛ ناراحت است که روزم را خراب کرده و بابتش عذرخواهی می‌کند. بعد هم ادامه داد؛ حاضر است هر چقدر دلم می‌خواهد سرش داد بزنم و او صدایش هم در نیاید!

خیلی از زن‌ها اینطورند که وقت را تلف نمی‌کنند و همان اول کار می‌روند سراغ نقطه ضعف طرف. خب ... باید اعتراف کنم کمی ته دلم لرزید. این «صدام هم در نمیاد» را یک جور خاصی گفت، جوری که حس کردم چیزی درونم تخریب شد؛ به همین واضحی! کمی از خودم بدم آمد، خیلی کم اما تاثیرگذار. زن‌های کمی در دنیا وجود دارند که نقاط ضعف مردشان را مثل کف دست نشناسند، این را مطمئنم؛ البته یکسری چیزهای کلی وجود دارند که روی بیشتر مردها جواب می‌دهند اما خب زن‌ها توی موقعیت‌هایی اینچنین حساس به هیچ عنوان ریسک نمی‌کنند. قانون مشخصی دارند؛ بیشترین فشار بر ضعیف‌ترین نقطه!

سکوتم را که دید، دستش آمد راه نفوذ را باز کرده؛ اینست که معطل شنیدن حرف‌هایم نشد. چند دقیقه‌ای قربان صدقه‌ام رفت و دست آخر اَزم خواست قرص را بخورم. موقع قربان صدقه رفتن از کلماتی استفاده کرد که می‌دانست موج مثبت ایجاد می‌کنند. مثلا گفت؛ شیفته‌ی جذبه‌ام است و وقتی این شکلی می‌شوم از نو عاشقم می‌شود. گفت: «فدای مرد ایده‌آلم بشم که دیشب تا صبح توی بغلش احساس امنیت و آرامش می‌کردم» و دست آخر هم مرا عزیزترین موجود زندگیش خواند، عزیزتر از پدرش حتی!

از روی صندلی جلوی میز توالت برخاستم و اینقدری بهش نزدیک شدم که دستم برسد به قرص و لیوان آب. از کنارم گذشت، نشست لبه‌ی تخت و دست چپش را آورد بالا سمت من تا بهش بپیوندم. لیوان خالی را گذاشتم روی میز توالت، رفتم سمت چارچوب، تکیه دادم بهش و دستهایم را گره کردم روی سینه‌ام. دستش را پس کشید و دیدم که چطور با خودش کلنجار می‌رفت تا بهش برنخورَد. زودتر از آنچه فکر می‌کردم بر خودش مسلط شد. شروع کردم به حرف زدن؛ آرام اما معترض. دستهایش را گذاشته بود لای پاهایش و با چشم‌هایش همه‌ی حرف‌هایم را می‌نوشید! آنقدر صبر کرد تا ساکت شوم، بعد بهم حق داد، همه‌ی انتقاداتم را پذیرفت و خواهش کرد؛ نیم ساعت خودم را در اختیارش بگذارم تا همه چیز را درست کند. پا شد و با احتیاط آمد سمتم؛ خودش را بهم چسباند، دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد و دوباره خواهش: «فقط نیم ساعت» و لب و لوچه‌اش را آویخت گوشه‌ی ذهنم. بوی عطر آمیخته با بوی تنش به شدت آرامم می‌کرد. همیشه همینطور بوده. دست‌هایم را دور شانه‌هایش گره کردم، صورتم را فرو بردم لای موهای فر و بوته‌ای‌اش و تا توانستم نفس عمیق کشیدم. او دست‌هایش را که آویزان بازوهایم بودند، سُراند سمت پشت کتفم و همانطور که ایستاده بودیم کمی ماساژم داد، بعد انگشت‌ها را برد بالاتر و پشت گردنم را کاوید. حجم زیادی از رخوت دوید توی تنم؛ سست شدم.

خیلی سال پیش توی دانشکده وقتی مقابلم ایستاد و دیدم قدش زیر چانه‌ام تمام می‌شود، بهش دل باختم و پس از چند ماه که دوست بودیم و پیش آمد که هم را برای اولین بار ببوسیم، عاشقش شدم؛ چون ‌چانه‌اش را با دو انگشت شست و اشاره‌ی یکی از دست‌هایم آوردم بالا و سرم را تا لب‌هایش بردم پایین و او مجبور شد روی پنجه‌ی پا بایستد. در واقع تقریبا هر بار که مثل موقعیت فعلی ایستاده همدیگر را بغل می‌کنیم و قدش زیر چانه‌ام تمام می‌شود، بی‌برو و برگرد یاد اولین دیدارمان و اولین بوسه می‌افتم و خب دلم نرم می‌شود. چند بار سینه‌ام را از روی تی‌شرت سرمه‌ای طرح آدیداسی که تنم بود، بوسید و اَزم خواست درش بیاورم و بروم روی تخت دارز بکشم تا ماساژم بدهد. دلم باهاش صاف شده بود اما نمی‌دانم چرا شور قضیه را درآوردم و با اخمی ساختگی درخواستش را به این بهانه که دیرم می‌شود، رد کردم؛ این شد که خودش تی‌شرتم را در آورد و با یادآوری این موضوع که قول داده‌ام نیم ساعت در اختیارش باشم، دستم را گرفت و برد خواباند روی تختخوابی که سرِ صبح شکنجه‌گاهم بود؛ خودش رفت روغن کاهو بیاورد. گفتم؛ بویش را دوست ندارم. همانطور که می‌پیچید توی هالچه‌ی منتهی به آشپزخانه، تقریبا داد زد: «برات خوبه عشقم ... بعدش دوش می‌گیری» و من با خودم اندیشیدم؛ خسته و کوفته از مدرسه آمده و جای اینکه چایی، شربتی، چیزی بدهم دستش، مجبور است اینطور خستگی‌ناپذیر انرژی خرجم کند.

اولش صدای نفس‌های منظم او بود و ریتم انگشتانش که تنم را می‌نواختند و آخرش رخوت چشم‌های من که گمانم تاثیر اَدویل بود و ماساژ. با صدای ژنده‌ی دستگاه آبمیوه‌گیری بیدار شدم. یک جور حالت سرخوشی داشتم؛ انگار که هشت ساعت خوابیده باشم. از ناحیه‌ی سرشانه و گردن احساس رهایی می‌کردم؛ آزادی فراگیری که حتی تا روانم پیشروی می‌کرد. داشتم با خودم فکر می‌کردم اگر یک کار درست توی زندگی‌ام کرده باشم، همین است که پارسال جور خیلی از امور خانه را که سهم او بود، کشیدم تا همسرم دوره‌ی ماساژ حرفه‌ای را ببیند و مدرکش را بگیرد. در کل هم این کشف من بود که دست‌هایش برای دو کار ساخته شده‌اند؛ نواختن پیانو و ماساژ دادن که او دومی را انتخاب کرد.

***

ناهار را که گذاشت گرم شود، آمد آن سر کاناپه نشست و دست چپش را آورد بالا که یعنی سرم را بگذارم روی پایش؛ آخ جان یکی دیگر از کارهایی که دیوانه‌وار دوست دارم. پرسید؛ هنوز سرم درد می‌کند که درد نمی‌کرد اما تنم هنوز کمی کوفته بود. انگشتان سحرآمیزش را فرو کرد لای موهایم و باز پرسید که آیا دوست دارم خوابم را برایش تعریف کنم و من اگرچه برایم ناخوشایند بود اما چیزهایی برایش گفتم.

تا همسرم غذا را بکشد، من میز را می‌چیدم و همزمان ذهنم مشغول بررسی واکنش‌های ایثارگرانه‌ی او و خصوصا این مسئله بود که آیا زن‌ها از خودگذشتگی‌شان هم مربوط می‌شود به احساساتی بودن‌شان یا نه؟ اینکه زنی با وجود همه‌ی خستگی‌ها، کلافگی‌ها و در موقعیتی که بیشتر از هر کس دیگری به استراحت و آرامش نیاز دارد، اینگونه خودش را وقف دیگری می‌کند؛ به خاطر احساساتی بودنش است یا چیزهایی این وسط هست که من بهشان بی‌توجه بوده‌ام؟ اگر پای غریزه‌ی مادری در میان بود، می‌شد خیلی راحت رفتارهای او را توجیه کرد اما خب زن من، زن من است، مادرم نیست. می‌خواهم بگویم حتی این مربوط نمی‌شود به نقشش به عنوان همسرم؛ چون همسرها هم پیش می‌آید که بزنند زیر همه چیز و مثلا بگویند: «حالت خرابه که خرابه. به گور پدرت خندیدی که پای تلفن هر چی از دهنت در اومده بار من کردی! مگه من کلفتتم که اینطور باهام رفتار می‌کنی ... هان؟ بیدارت نکردم که نکردم، مگه آسمون رسیده به زمین؟ عُرضه داشتی خود عنترت بیدار می‌شدی. منم به اندازه‌ی تو دارم توی این خونه کار می‌کنم، موظف هم نیستم مدام تر و خشکت کنم. زن گرفتی، پیشخدمت که استخدام نکردی ...» که خوشبختانه زن من چنین واکنشی نشان نداد وگرنه حرفی برای گفتن نداشتم، قطعا حرفی برای گفتن نداشتم!

راستش تصور این که زنم می‌توانسته چنین حرف‌های زندگی خراب کنی بهم بزند، فشار خونم را بالا برد. ته ذهنم عمق شعور و پختگی شخصیتش را ستودم و خب رسما از اینکه زنم است به خودم بالیدم. خیلی منطقی بود اگر بخواهد همانطوری باهام رفتار کند که من با او کردم اما همسرم دقیقا برعکس عمل کرد. از لحاظ تئوریک اینگونه بزرگ‌منشی‌ها فقط از آدم‌های فرهیخته برمی‌آید. کار هرکس نیست این همه وسیع بودن و احترام گذاشتن به شخصیت کسی که مثل بچه‌ها فقط غُر زده و بر اساس یک موقعیت غیرطبیعی و گذرا شبیه آدم‌های احمق رفتار کرده است.

وقت رفتن بهش پیشنهاد دادم که کمی بخوابد و استراحت کند. با گفتن «آره خیلی داغونم ...» پیشنهادم را تائید و بعد از کمی تعلل اضافه کرد: «همین؟ ... بخوابم؟» و وقتی دید متوجه منظورش نمی‌شوم، برایم تشریح کرد که آیا فکر نمی‌کنم واکنشم به اینکه گفته خیلی داغون است، بیش از حد منطقی بوده و رابطه‌مان به عنوان زن و شوهر نیازمند بروز عواطف و خصوصا توجه بیشتری است؟ آهان! تازه فهمیدم منظورش چیست و اینست که گفتم: «آخ بمیرم برای داغون بودنت عزیزم ... بگیر بخواب» و دیدم که خندید؛ شبیه کسانی که از طرف مقابل‌شان ناامید شده‌اند، خندید./ پایان

بیشتر بخوانید:

https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7-kxwrdpwrdbzw
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-yt12j7zcfqym
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-mosqyurzwmsx