نسترن پیریان·۶ ماه پیشبه دنبال پناهیه آدمایی رو نمیشه بخشید؛ تا ابد و یک روز نمیشه. تا روز قیامت نمیشه، حتی لحظهی افتادنشون از پل صراط هم نمیشه که نمیشه. میتونم قسم بخورم که…
نسترن پیریان·۶ ماه پیشزخم، خاکه جوانههادقیقا نمیدونم کی بزرگ شدم، شاید اون موقع که مامان برای آخرین بار بغلم کرده و بوسیدتم و قول داده زود بر…
نسترن پیریان·۷ ماه پیشایکاشهاداشتم فکر میکردم ای کاش صدات بیاد، حرفات به زمین برسه.ای کاش بوی عطر تنت ماندگار تر بود و اصلا بوی تنت از آسمون به مشامم برسه!ای کاش آخرین…
نسترن پیریان·۷ ماه پیشحق داشتم!واقعیت تلخه اما من بزرگ شده دسته این و اونم!هرکس با معیارهای خودش منو تمجید و تشویق کرده و نتیجهاش هم شده اینی که هستم.سخت اعتماد میکنم،…
نسترن پیریان·۷ ماه پیشبذارید اینجا خونه بمونه!من میگم یه چیزایی باید تو خونه بمونه تا خونه برامون عین خونه بمونه! مثلا باید بین خودمون بمونه، من دوست دارم ماستو با شکر بخورم. قطعاً…
نسترن پیریان·۶ ماه پیشمردهها تو قبر میشینن!یبار بابا بهم میگفت خودتو با کسایی که شبو خوابیدن مقایسه نکن، حتی اداشونو هم در نیار.اونموقع فهمیدم بابام خیلی منو میفهمه، مسئله اینه ک…
نسترن پیریان·۶ ماه پیشکی آخرینباره؟( این مطلب در زمستان ۱۴۰۳ نوشته شده. )سیر و سفر یه اتوبوس داره تو خط طبس یزد، رانندهاش مازندرانیه و چرخ این روزگار مجبورش کرده بیاد یزد و…
نسترن پیریان·۵ ماه پیشبگو نرسند!قاصدک دیدم و به یاد آرزوهایی که روزی گفته بودم برسانند لبخند زدم.اینبار گفتم خودت را برسان به تمام قاصدکهای قبلی، بگو نرسند، بگو بایستند و…