ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدر بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

وقتی توت‌ها برسند و من، تو را پیدا کرده باشم (سراشیبی چهل سالگی)

می‌دانی گاهی اوقات آدمی می‌خواهد چیزی بنویسد ولی نمی‌تواند، یعنی بلد نیست که بتواند. شاید هم بتواند ولی برایش نون و آب نمی‌شود. ولی من نویسنده که از شانزده سالگی هی نوشته‌ام، اینکه شب‌هایی باشد که نتوانم چیزی بنویسم، قصۀ دردناک‌تری را تعریف می‌کند. این قصه یا این ماجرا هم دردناک است و هم کلافه‌کننده. اینگونه تصور کن که سد بزرگی از احساسات شلم شوربایی که سال‌های سال است پشت ذهنت ذخیره شده است را بخواهی یکباره ول کنی.

این سیلی که قرار است بعدش جاری شود اگرچه که به بذر عشقی که در جان من از سال‌ها قبل کاشته شده است جان می‌دهد اما گیرم که این بذر، بوته شد، نهال شد و بعد هم درختی پهناور. پسِ آن قرار است زیر سایه درخت تنهایی از چه چیزی بگویم؟ آیا از آن روزهایی که آلما با آن پیراهن زردش در یک خواب عجیب، شادابی مسری غیرقابل توصیفی را برای من به ارمغان آورد، چیزی باقی مانده است؟ این سد ساخته شده تا روح آلما دیگر در من جاری نشود.

حتی تلاشم برای ساختن توهماتی معقولانه‌تر از جنبه‌ای کم‌رنگ‌تر از عشق نیز بی‌فایده بوده است. لزوم عبور از سرزمین تنهایی که این مکان بیابان‌مانند بر من تحمیل کرده است، آیا این است که پطروس فداکار نباشم و بگذارم قطره قطره هم که شده، کمی از آلمای زیبا در روح خشک من نفوذ کند؟ یا باید انگشتم را محکمتر در این سوراخ فشار دهم و روی این شن‌ و ماسه‌ها مالچ بپاشم تا هوای خودآگاه و ناخودآگاهم از این آلوده‌تر نشود؟ نمی‌دانم.

وقتی فکر می‌کنم این عشق دارد از لبه بالای سد ذهنم سرریز می‌شود و می‌دانم که وقت نوشتن رسیده است، آخرش به نوشتن درباره مالچ پاشی و بیابان و توصیف روحی خشک می‌رسم. شاید این چیزی که در پس این سد جا خشک کرده، احساس و عشق نیست. شاید این عصبانیتی‌ست که نقاب احساسات بر خود زده است. عصبانیت از همه چی، از خودم، از خانواده، از کارفرما، از آلماهایی که اصلا وجود نداشته‌اند، از این وطنی که من را هی پس می‌زند.

اگر آلمایی باشد شاید کمی این سرزمین خاکستری رنگ بگیرد، شاید همه آن چیزی که پشت این سد است تبخیر شود. شاید هم ریختن آن و جاری شدنش من و او را، ما را در عشقی الهی غرق کند. اما آیا درست است که به همه این موانع و تیغ و تبرهایی که بین راه وجود دارد بی‌اعتنا باشم؟ اینکه اندازه مال و ثروت من و سایز جیب من در نهایت تعیین‌گر آینده عشقی من است، صرفا دروغ است؟ نمی‌دانم.

چیزی که به قشنگی آن را درک کردم این است که هیچوقت به اندازه امروز از فوران عشق درونی‌ام، تهی و خالی نبوده‌ام. این احساس تنهایی، فقط یک حسی که از آن تک بودن به بیرون می‌ریزد نیست. این حس ترکیبی از همه حسرت‌ها و آرزوهایی است که با آلما در بطن جوانی ساخته نشد. اگر بعد از این هم بشود، آیا کودک درون جنگ‌زدۀ آرامیده در ذهنم، باز برای بازی به حیاط قلبم می‌آید؟ آیا منی که در سرازیری جاده چهل سالگی گاهی اوقات دیگر نمی‌دانم یا برایم مهم نیست که امروز چندشنبه و چندم است، بین گرفتگی عضلات و قلب‌دردهای ناگهانی و رفلکس معده و سفیدتر شدن چند تار ریش باقی مانده روی صورتم، توان عاشقی کردن خواهم داشت؟ نمی‌دانم.

جایی می‌شنیدم که می‌گفتند «هر چیزی به وقتش». از من که وقتش دارد می‌گذرد. نه فقط وقت آنچیزی که باید اتفاق می‌افتاد و نیفتاد، بخشی از من در زمان حل شده است. آن حفره‌ای که همین چند ماه قبل من را بلعیده بود، پوستی از سر حال و احوالم کنده است که این چیزهایی که الان نوشته‌ام هم مدتی بعد، از آن می‌توانم با عنوان اوقاتی خوش و خرم یاد کنم! شاید و فقط شاید در نقطه‌ای دور دست، دختری که نامش شبیه به آلماست، عشقی سهمگین پشت سدش پنهان کرده باشد.

منتظر می‌مانم تا کمی این اوضاع بهتر شود.

تا پرندگان برای ما بخوانند.

توت‌ها برسند و

من، تو را پیدا کرده باشم.

تا خاطره‌ها اتفاق بیفتند

دخترمان متولد شود و

زیر این طاق خاکستری

به دنیا رنگ بپاشیم.

ساچ / نوزده مرداد ۱۴۰۴

روستای کندوان - ۱۳۹۵
روستای کندوان - ۱۳۹۵
عشقدوست داشتنرابطهزندگیعاشقانه
۲
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید