یک
وقتی آخرین آئورلیانو روی دوش مورچههای آدمخوار برده میشد تا به وعدهای لذیذ تبدیل شود، برای سرهنگ بوئندیا دیگر اهمیتی نداشت. نقطهای بزرگ به اندازه صد سال تنهایی، در انتهای زندگیاش گذاشته شده بود. هر چه زندگی کرد و زاییده بود به پایانش رسید و دیگر کسی بوئندیای بزرگ با فرزندان زیادش را به یاد نمیآورد.
دو
وقتی در میان خشتهای یزد از او پرسیدم آخر ما کجاست؟ و در جوابش فهمیدم که باید از دور دوستش داشته باشم. از دور میتوانستم با او زندگی کنم، از تصورات باید فراتر بروم، او را دوباره بسازم، این بار آرامتر، پر اشتیاقتر و عاشقتر. در انتهای رابطه حقیقی ما نقطهای به اندازه ماهها بیخوابی گذاشته شده بود.
سه
وقتی اوایل دهه 1390 شمسی شروع به نوشتن در نشریات دانشجویی کردم، تعداد زیادی از مطالب من به تایید نمیرسید و چاپ نمیشد. من از واقعیت مینوشتم و واقعیت در دانشگاه طرفداری نداشت. خسته میشدم و حرف به جِرمی جُرمانگیز در ذهنم تبدیل میشد. حراست منتظر من بود. به این ترتیب نقطهای بزرگ در انتهای مطالب من گذاشته شده بود.
چهار
در «و دیگر جوان نمیشوم» نوشتم:
... البته هنوز در تاریکی این شبهای عریقریزان این تابستان خشک و قحطیزده دلم پرمیکشد برای روزی که بدون چرتکه انداختن و تق و تق دکمههای ماشین حساب دست کسی را بگیرم و او را به کافهای قدیمی که جز چای و نبات چیزی ندارد ببرم و به تماشایش این چندتار ریش مشکی باقی مانده را هم سفید کنم ...
با اینکه انتهای واقعیت من نقطهای به اندازه هزاران کلمه نوشتهنشده گذاشته شده بود ولی «ویرگول» نگذاشت جملات من به انتها برسد. من ادامه پیدا کردم:
از چالش زندگی با والدین در آستانه 30 سالگی گفتم و صدها نفر همدرد و همزخم پیدا کردم:
شاید 5 سال قبل این حجم از افکاری که من رو به بیرون از خونه هدایت میکرد در سرم وجود نداشت اما الان و در آستانۀ 30 سالگی، صدای بلند اذیتم میکنه، شلوغی و دیدن آدمها اذیتم میکنه، شادی و خنده بیش از حد رو نمیتونم تحمل کنم و تنها چیزی که نیاز دارم یک اتاق شامل حمام، دستشویی، آشپزخانه و یک گوشۀ خالی برای گذاشتن میز کامپیوترمه، جایی که بشینم و ساعتها در سکوت به در و دیوار نگاه کنم.
گفتم وقتی توتها میرسند جوانیام پیدا میشود:
توتها که میرسند
انگار در پسِ ذهنِ جنگزدهٔ کودک درونم
صلحی برقرار میشود.
انگار تو هستی،
مادرم خوشحال است،
بهار را پیدا کردهام،
جوانیام بازگشته است و وطنم دوباره وطن شده است.
وقتی توتها میرسند
از درد زانوهای زخمی از گل کوچیک میخندم و
میچرخم و فریاد میکشم تا یادم برود که فردا قرار است بهار را گم کنم،
قرار است ماشینمان چپ کند، دیگمان سوراخ شود،
چشممان خون بیفتند و نفسمان دود بگیرد.
توتها که میرسند
خندهٔ مادرم بوی پوشال میگیرد،
انگار همهٔ سایههای دنیا زیر همین سقف جمع میشوند
و خواب منِ گرمازدهٔ بیمو را در قیلولههایی کمعمق به سمت تو میکشاند.
27 فرودین 1403
از دخترم گفتم که هیچوقت به دنیا نیامد:
دلم برای دخترم هم تنگ میشود. دختری که هیچوقت به دنیا نیامد. میتوانستم پدر خیلی خوبی برایش باشم، خیلی بهتر از همه چایچیهایی که تا به حال به دنیا آمدهاند. برای اینکه بزرگ شدنش را ببینم، ببینم قد میکشد، ببینم موهایش را میبافم، ببینم که شبیه مادرش میشود. همان چیزی که میخواستم، رعنا، گوارا، زیبا. از بین همه چیزهایی که هیچوقت نمیتوانم داشته باشم، دلم بیشتر از همه پیش دخترم جا میماند.
و از شبی گفتم یک چَت اضافی آمده بود، حفرهای که من را بلعیده بود:
گوشیاش را به دستش میگیرد. امشب یک چت اضافیست. من از یاد او رفتهام. شجریان را پلی میکند، کسی عاشق شجریان بود، کسی عاشق شجریان است، میخواهد برای کسی بفرستد. ولی من را حفره بلعیده است. از این پهلو به آن پهلو میداند که دلش برای کسی تنگ شده است. برای یاری خیالی، برای یاری که نیست. من را حفره بلعیده است.
پنج
و «ویرگول» به جای «نقطه» پایان من شده بود. ادامه تصورات، تخیلها و احساسات بروزدادهنشدهای که برای من ارزشمند و برای خیل عظیمی از انسانها مهمل، بیارزش و کماهمیت بود. ویرگول اجازه داد که همه آن چیزی که در دنیای فیزیکی انسانهای عجول و خستهکننده امروزی شنیده نمیشد، فریاد زده شود.
مینویسم، پس هستم. ویرگول اجازه داد که باشم تا بنویسم تا زنده بمانم تا در انتهای تونل تاریک من، روزنهای به شمایل یک ویرگول باشد، نه نقطه.
