شوکا آریا·۲۴ روز پیشجنون سلیمبیم آن دارم که گریز از خوشی و نیکبختی به جانم افتاده باشد. مانند سایهی بختکی که در نیمه شبهای محو تابستانی آرامش را از من میربود.
Gin·۱ ماه پیش《جنگل باروت۲》(این متن دو طرفه روایت شده و اگر توضیحات میان متن را نگاه نکنید مشکلی پیش نخواهد آمد.) آن قدر با این و آن قاه قاه خندیدی؛ که در نهایت…
آ ت ن ا·۸ ماه پیشجنوننمیدانم آن جنون کجا رفته است؟ مگر جنون نیامده بود که بماند و مرا هر دم دیوانه تر سازد؟ چه شد آن تب سوزناک؟چه شد جوش و خروش مجنون وارم؟ جنون…
علی باقری·۱۰ ماه پیشجنون بی حد و مرزفضا ، غرق در فضا زمین، یک زمین بی دار و درخت خون ، اوج خون و جنون دیوار، دیوار چین بین منو رویاهام کشتار ، دوست دارم گفتن، میشه یک سلاح کشت…
Mani·۱۰ ماه پیشجنونِ بی حد و حصر.درمیان هیاهوی جمعیت گم شده بود.صداهامغزش را سوراخ میکردند.کراواتش هم دور گردنش تنگ شده بود و نفس کشیدن را برایش سخت میکرد.احساس میکرد در یک…
آ ت ن ا·۱ سال پیشآدم ها.عاشق آدم ها شده بود، مثل کلافی که به یک گونه ی خاص گره خورده باشد، گره خورده بود به بشریت. به این گونه ی عجیبِ گاه دوست داشتنی. افتاد دنبال…