Zhino Ebrahimi·۲ ماه پیشداستان «روزی که نزدیک بود رها کند»ساعت پنج صبح بود. هوا هنوز تاریک.دختر کفشهایش را بست، اما دلش سنگین بود.چند روز قبل در تمرین اشتباه کرده بود. مربی اخم کرده بود. یکی از هم…
Ards·۲ ماه پیشسوران خدای سکوت(بخش دوم بی قانونی)جهان بعد از مرگ برادرم، بیش از حد آرام شد.شهرها دوباره نشستند.زمین وزنش را به خاطر آورد.مردگان خوابیدند.و مردم… زندگی کردند.…
پروین داننده·۲ ماه پیشتحلیل تدریجیطبق روال هر روز راس ۶ صبح کمی مانده به روشنایی روز ،با صدای زنگ ساعت رومیزی مثل کسی که همون لحظه جِن دیده باشه ، چشمهاش رو باز میکنه.چند…
خداداد امیری·۲ ماه پیشتابیدن یا ریسه کردن علف یا یونجه در میان کرمانج های خراسانتابیدن یا ریسه کردن علف (بیده) در میان کرمانجهای خراسانیکی از رسوم کهن و کاربردی در میان کرمانجهای خراسان، شیوهی سنتی درو، تابیدن و نگهد…
فرنام امیری·۲ ماه پیشقضاوت.......بعضی وقتها میشینم و به این فکر میکنم که ما چطور از کنار هم رد میشیم؛نه با چشم، با پیشفرضها.آدمها قبل از اینکه صدای هم را بشنوند، انگ…
نمایشن آهنگین ادبیات ایران·۲ ماه پیشاستفاده از آدم فروشها برای رسیدن به اهداف شخصیو باعث احساس قدرت میشوددر گذشته اگر کسی جاسوس بود دیگران اون فرد را به همدیگه نشان میدادند و اگر در جمع کسی میآمد به همدیگر تذکر میدادن…
Ards·۲ ماه پیشخاطرات آدمخواروقتی در را شکستند، من هنوز مشغول جویدن بودم.صدای ضربه اول را شنیدم، اما فکر کردم باد است. این ساختمان قدیمی همیشه ناله میکرد. چوبهایش در…
نازی برادران·۲ ماه پیشمحله ی ماخانهی ما، نَه در یک سهراهی بود و نه در یک چهارراه؛ در میدانی بزرگ قرار داشت که به پنج راه ختم میشد. هر خیابان، پر بود از کوچهها و پسکو…
Ards·۲ ماه پیشآئندورا(قسمت اول)سلام دوستان گلم داستان آئندورا شاید یکی از بزرگترین داستان های حماسی هستش که میخوام واستون بزارم یه داستانی که ممکنه بهترین اثر من باشه و ب…
Zhino Ebrahimi·۲ ماه پیششهرِ بیصدادر شهری دور، جایی بین کوه و مه، دختری زندگی میکرد که همه او را «آرام» صدا میزدند. نه بهخاطر اینکه زندگیاش آرام بود، بلکه چون در شلوغتر…