ملیکا·۱۰ روز پیشآفتاب در چمداناگر میشد کمی آفتاب را در کیسهی وکیوم گذاشت و با خود برد، حتماً این کار را میکردم.
سمیه جهانگیری زرکانی·۲۱ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت آخرمادر فاضل به طرفداری از او گفت:«پسرم راست میگه، یکم مرد باشین.»پدرش گفت: « این پسر، بچهست.»رو به فاضل داد زد: «اصلا چرا دخالت کردی؟ وقتی…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت سیزدهمبدنبال سهیوین رفتیم و در برج دیدهبانی ورودی دهکده منتظر شدیم._ آیان! برو به جنگل و زودتر اون دونفر رو پیدا کن... میترسم سهیوین…
آناپلودرپوکاس(به سر دبیری آناپلوی افسانه ای)·۱ ماه پیشخبر خوش برای عاشقان پول.کار و سفر.بشتابید! تا از دستتون نرفتم منو بقاپید! من برای آدمای باحال نوشته شدم! برای بچه پوروها!عاشقای پول و عشق و حال زیاد!
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت دوازدهمسهیوین که تایید آیان برای دیدن فالش را گرفته بود لبخندی مرموز زد:" خیلی خب جناب آیان! من گویها رو جابجا میکنم و تو میتونی یکیش…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت یازدهمسهیوینِ پنج سال پیش دختر جوانی بود که دوست نداشت مسئولیتهای سنگینی مثل ریاست قبیله را به عهده بگیرد اما چنان با استعداد و زیرک…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت دهم_ خب حالا دلیلت برای اینکه باید به لافرن بریم رو بگو."آیان با چهرهای خنثی حرفش را زد. نفس عمیقی کشیدم و کلاه شنل را از روی سرم برد…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت نهم_ به لافرن میریم!"آیان چشمانش را گرد کرد:" چه ربطی داره؟ یعنی چی به لافرن میریم؟ الان باید بریم روشیرا. اون فورثولا احتمالا تا الان…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت هشتم سیزدهمین روز از اولین ماه سال هجدهمبا صدای در چشمانم را باز کردم. گمان میکردم تنها در حد یک پلک زدن خوابیده بودم اما خورشید چنان…