مُهَمَد·۱ ماه پیشتا جانش توان رقص سیب های سرخ را بیابد .گاهی عاشق افراطی زخم هایم می شوم ، به قدری که فراموش می کنم ... سفال بدون ضربه . سنگ بدون تراش ، بوم بدون رنگ . انسان متعالی انسانی نیست که…
مُهَمَد·۳ ماه پیشمگر می شود انسان یکبار زندگی کند و اینقدر وسعت پیدا کند؟میخواهم گریه کنم. میخواهم بر حال روزگارانم گریه کنم. گریه کنم . بر ان لحظه که در حین جابجایی سنگ ها ، در پی ساخت اهرام مصر جانم گذر کرد.…
مُهَمَد·۳ ماه پیشز ماه در شب، برای دیدنِ خورشید خسته ام.گفتی به عالم فنا بفرستادمتبفرستادی و فنا ز جانم گرفتیفنایم کو؟؟شکوفه چیست؟ من نبودن را میخواهم من نبودن را میخواهم من نبودن را میخواهم ن…
مُهَمَد·۴ ماه پیشمن عشق را خواهم خواند .کم کم، آهسته اهسته، به تدریج و به تدریج، همانند پروانه ای در حال خروج از پیله. همانند تلاش جوجه ای برای خروج از تخم، جمله ها برایم محو می ش…
مُهَمَد·۴ ماه پیشاز شکوفه ها..."دیشب برای برادرم تعریف می کردم، خالی شدن درخت را در هر لحظه برای پر شدن جام الستش. درخت همواره وجودش را از شکوفه هایش تهی می کند تا میوه…
مُهَمَد·۴ ماه پیشنمی دانم...بنظرت از چه ادمی باید ترسید؟ من از ادمایی که از خودشون بدشون میاد می ترسم . من از ادمایی که نتونستن خودشون رو دوست داشته باشن می ترسم. گاهی…
مُهَمَد·۴ ماه پیشمی دانی مرا؟؟خطی بی پایانم که گاهی دور.............................گاهی نزدیک می شود .....من خطی بی پایانم ..گاهی غم، کِشَم می آورد و خنده تابم می دهد..…
مُهَمَد·۴ ماه پیشحقیقت متوهم، توهم حقیقی.من پذیرفتم خدایی هست چون در نبود او وجودم در رنج بود. من پذیرفتم که اگاهانه و با انتخاب خود به زمین امده ام تا از دردم بکاهم. من پذیرفتم که…
مُهَمَد·۵ ماه پیشدر تاریکی پیاده رو،به هر طرف که نگاه می کنم فرزندان انسان را می بینم. فرزندانی که بدنبال تسکینی برای وجود بی قرارشان هستند. عده ای کربلا کربلا صدا می زنند و ا…