فِرنو·۲ روز پیشبیچاره دختر کدخدا...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود. توی روستای کوچکی کدخدایی زندگی میکرد اونم چه زندگیای ... هر چیزی که میخواست داشت، همه نوع امکان…
مجتبی رزمی·۶ روز پیشزمینهای تکهتکه، آیندهای گمشدهکشاورزی ایران، این قلب تپندهی روستاها و ضامن نان سفرههایمان، حالا زیر سایهی سنگین چالشهایی نفس میکشد که انگار قصد رها کردنش را ندارند.…
Celienدراهالی روستای دلم·۹ روز پیشساکنین روستا توجه! توجه!(قسمت ۱)دیروز روز تکان دهنده ای بود خانه دو تا از اهالی دلم خراب شد و فرو ریخت یکی خونه ی هدف آینده که خیلی حیف شد یکی هم خانه ی تنبلی که میشه گفت…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت دوم نصف شبمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمامان و بابام بخاطر ظاهر فرشت…
Sada·۲۰ روز پیشزندگی آنگونه که باید باشد🪷دومین دلنوشتهعمری برای پول دویدن تا نان بیشتری خوردن.عمری دویدن برای اول شدن در مسابقه ای که نمیدانی برای چه برگزار میشود اما چون هست باید در آن بشوی.گ…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۲۰ روز پیشکسی که نباید وارد خانه میشد،ولی شد .(خاطره)روزی در زمستان دو سال پیش با دخترم در منزل بودیم. در حال و هوای خودمان بودیم. معمولاً درِ حیاطمان بسته بود، ولی آن روز مثل اینکه در باز بود…
خاتون·۲۴ روز پیشادب مرد به ز دولت اوست!بابا خیلی مرد محترمی بود، نه اینکه حالا نباشه، هنوز هم هست اما سالهاست با دمانس دست و پنجه نرم می کنه. پیکر نحیفش، روز به روز رنجورتر و مچ…
AminAfzali·۲۴ روز پیشرمــــــّــــه-داستان کوتاهکاش گاوی در لاته بودم ... شاید عشق را اینگونه تجربه میکردم ...
میرزا·۱ ماه پیشاز برای فردا...مرور "که فراموش نشود" با شما و خودم.قضیه از این قراره که نشود فاش کسی آنچه میان ماست، مگر اینکه با آیندگان نظر بازی کنیم. برای همین میخوام…