زهار·۱ روز پیشپیچک ها مخفی کارند.نقاشی که فراموشی گرفت.باید برایت تعریف کنم که چگونه پیجک روی دیوار تمام خانه را در بر گرفت.پیچک ها مخفی کارند.باید تعریف کنم که روزها زیر آ…
آنه^^درنامـهای به تو که نمیخوانی·۴ روز پیشراستش دلم میخواست...راستش دلم خیلی چیزها را میخواست. در کنار تو...
مصطفی ارشد·۲ ماه پیش« این عید بو ندارد »امسال عید دارد میآید، اما بوی بهار نمیدهد.بوی سنبل و سبزه در کوچه پسکوچهها پیچیده، ولی انگار یک جای کار میلنگد. انگار زیر این همه رنگ…
رها زاهدی·۶ ماه پیشروز اول عیدبرای این عید برنامهریزی خاصی نکردم. فقط گفتم سعی کن به رژیم و ورزشت پایبند باشی و بهت خوش بگذره و خیالت راحت باشه که حسابی استراحت کردی. ر…
مردی که مینویسد·۶ ماه پیشدر حسرتِ «برف»، آب شدیم!دنیا را میبینی که چگونه وارونه گردیده و دیگر جای زندگی نیست؟پیش از این زمانیکه پاییز فرا میرسید، آسمان شهرِ ما سرشار از باران و برف میش…
مردی که مینویسد·۷ ماه پیشآمیرزاپدربزرگ مادریام را هرگز ندیدیم؛ مادرم سهسالش بوده که بهرحمت خدا رفته بود؛ سالهای سال پیش... امّا پدربزرگ و مادربزرگهایمان را دیدیم؛ خو…
تا انتهای افق·۱۰ ماه پیشخدا را شکر، مولایم علی شدرفتیم پاساژ مهستان واقع در کارگر جنوبی تهران. نیت کرده بودیم ما هم برای غدیر هدایایی تهیه کنیم.بعدازظهر اول هفته و مواجه شدن با جمعیتی که م…