افسانه·۱ روز پیش336وقتی یکی بهت دروغ میگه، بعد میفهمه که فهمیدی، بعد میخواد ماست مالیزیشن انجام بده، بعد هی توجیه و بهونه و وسطاشم میگه البته دروغم نگفتمااا،…
بهار·۱ ماه پیشداستان۳:خواهر کوچولوم مایرلخوب تصمیم گرفتم جعبه رو باز کنم.آخه کادوش شکل جعبه بود .هم رنگش ،هم طرحش ...وقتی بازشد ،دوباره به جعبه رسیدم و وقتی بازکردم ،دوباره جعبه جد…
بهار·۱ ماه پیشداستان ۱:خواهرکوچولوم،مایرِلدر یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .ابرهای…
میم.سین·۴ ماه پیشسکانسهایی از یک منِ ناگفتهمانده (۶)خواهرم میگفت: «باید بعضی روزها مثل یک بارکد روی روحت حک بشن و اثرشون رو روی جسمت بندازن تا هیچ وقت تکرارشون بیاعتبارت نکنه.»با اینکه…
بلوبِری·۷ ماه پیش۱ آبان ۴۰۴ی چیزی بگممن ادم خیلی پر از اعتماد بنفس و عزت نفسی نیستم. حس میکنم هستماا ولی فقط توی دایره ی خودم.با ادما اروم حرف میزنم. همیشه مراقبم کسی…
گل اتیش·۸ ماه پیشمنِ خواهر: مادرِ ناتمام، بچهی کلهشقاینجا، قبل از باشگاه؛ جایی که خندهشون از هر تمرینی بیشتر قویم میکنه.خواهر بزرگتر بودن شبیه بازی کردن چند نقش توی یک صحنه است. یک لحظه…
ورق کاهی ( سعیده مظفری )·۹ ماه پیششغل ناشریف.شغل ناشریفدقیق یادم نمیآید که چه شد. فقط چهرهی عصبانی و قهروی مادرم را یادم است و خواهرم را که با ای بابا و اه کشداری در اتاق را بست. نم…