میرستوده·۶ ساعت پیشدرباره رمان چهلسالگیچهلسالگی اولین کتابی است که از ناهید طباطبایی میخوانم. داستان رمان درباره زنی است به نام آلاله که ...
حنانه سندگل·۱۰ ساعت پیشعیسای من (قسمت دوم)آفتاب لعنتی امانش را برده بود و با فحش های زیرزبانی از شدت این گرما راهش را به سمت کارواش جلو برد.کارواش دو کوچه با خانهاش فاصله داشت و نز…
فاطمه حیدری (رضوان)·۱۰ ساعت پیشکاریکلماتورهای خیاطخیاطِ بیاطلاع مار در آستین پرورش داد.خیاط با سوزن زدن به خود دست از عیبجویی برداشت.در دکانِ خیاطی جای سوزن انداختن نبود.خیاط برای افرادِ…
حنانه سندگل·۱ روز پیشعیسای من( قسمت اول)آفتاب میتابید، ماشین نیسان قدیمی را کنار دیوار کارواش پارک کرده بود.و درسایهی درخت توت پنج ساله، شالی پهن کرده و تسبیح میگرداند.نگاهش به…
هانیه·۲ روز پیشمن با خودمشب است و من در تاریکی گم شدهام، گویی در اقیانوسی بیانتها شناورم. ذهنم به دنبال باریکهای از نور میگردد، اما کجاست؟ پنجرههای ذهنم رو به…
نیما اسماعیلی·۲ روز پیشبازگشتبرگشتم! میدونم شاید برای کسی مهم نباشه ولی، برگشتم چون دوست دارم که اینجا باشم، بنویسم و بخونم و خونده بشم، هرچند که هیچ چیز مثل گذشته نیست…
Samaeism·۲ روز پیشزبالهمتنها کم و بیش تکراریست. حرفها همان حرفهای همیشگی. اما راهی نیست جز نوشتن. نوشتن و دور انداختن.برای نوشتن حرفهای جدید بسیار است. اما رم…
raha·۲ روز پیشتفاوت هامون:)یکی بهم گفت نوشتن ذهن رو اروم میکنه باشه درست ولی خروار ها پیچییدگی که با نوشتن ممکنه فقط یکم منظم تر بشه دقیقا چیو میتونه حل کنه؟ بذار بگم…
Ali mehraban·۲ روز پیششراکتِ فاکینگ خانوادگیامروز مگسم. کلافه! گیج میخورم و به صندلی میچسپم. گاهی با سر خودم را به شیشه دکان میکوبم تا خودم را از محیط بسته خلاص کنم و به خیابان برسم.…