هستی سیف·۲ سال پیشروز ۸کو گوش شنواروزم را مثل بیشتر صبحها در این شهر دودی، با دیدن گوشتهای قربانی آویزان به قلاب شروع میکنم. بعضی از آنها زیبا و خوشبو، بعضی د…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۷رنگین کماناز اول صبح بیتابم. دست و دلم به کار نمیرود. جان از دست و پایم رفته. حال نوشتن ندارم، چه رسد به اینکه سه پرده بنویسم. شب گذشته ن…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۶حال خوبپرده اولخواب.پردم دومدم ظهر با زنگ تلفن بیدار میشوم:- کجایی؟ از دیشب تا حالا ۱۰ بار بهت زنگ زدم. نگرانت شدم. رسیدی بالاخره؟+ نرفتم…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۵بادمجانپرده اولوقتی شروع کردم به نوشتن فکر میکردم «تا روز ۴ مینویسم و ولش میکنم». بخاطر همین به خودم گفتم مجبوری ۳۰ روز بنویسی. همه جا ه…
هستی سیفدرسَکّو!·۲ سال پیشروز ۴گالیلو گالیلهپرده اولچشمانمان را با خبرهای بالگرد نابود شده باز کردیم. کشورهای دوست و دشمن بهمان تسلیت گفتند. خیابان پر شد از پرچمهای سیاه…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۳کوههای ورزقانپرده اول۲ روز پیش که قصد کردم روزمره بنویسم، هرگز فکرش را نمیکردم که یکی از وقایع مهم تاریخ معاصر در ۳۰ روزی که پیشرو دارم،…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۲بچه پشمالویی به نام کنجدپرده اولندارم. حوصله نوشتن را میگویم.پرده دومبه خودم قول دادهام بنویسم. نه از آن نوشتنهای فاخر که آخرش به جایزه…
هستی سیف·۲ سال پیشروز ۱سایههاروز ۱پرده اولآفتاب میافتد روی صورتم. «وای...دیر شد.» گوشی را از زیر پتوی گلوله شده میکشم بیرون. ۸ صبح است...«قرار بود ۶ منو بیدار…