این افراد انتشارات کنج داستان نویسی را دنبال میکنند:
من خوشحالم، پرانرژیم و بدون درنظر گرفتن خطرای احتمالی دست به هرکاری میزنم. هیچوقت به بیرون و سفر رفتن نه نمیگم. عاشق کارهای پرهیجان و تجربه جدید
من در بیابان هستم.
"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
ISTJ
استعاره از جناس اشتقاقی ( به امید طلوع آفتاب در شب تاریک سرزمینم. )
خودت باش، دنیا اصالت را ستایش میکند | تولید محتوا | سینما
درود... می نویسم چون دوست دارم نوشتن را.حتی اگر یک نفر آن را بخواند.خوشحال خواهم شد.گاهی که خوشم ، شاید یکی نوشته هایم را خوانده است.
آیا ایمان نمی آورید؟ کانال بله:https://ble.ir/alinn2
دانشجوی پُرکار
در ظلماتِ شب، تنها خداست که صدایت را میشنود ❤️ ️
پرواز نمۍخواهم، از بس ڪه قفس زیباست؛ من مشترۍ حبسَت، این حصر حصارۍ چند؟ :)♡
??? ?? ???? ?? ?????? ?? ???? ?? ?? ???? ??? ???? ???? ?? ????? ??
و جادو هنگامی آغاز شد که کسی برای اولین بار نوشت (:
شیرجه میزد در عفونت زخم های ناشی از عقاید پوچ حرف دل تیام
• . یكتومیآیۍهزاراندلزِمـنمےرود ؛ 💛
من گاهی ماهی میشوم در دل دریا گاهی پرنده ای میشوم برفراز ابرها گاهی ستاره ای میشوم برصفحه آسمان سنگینی ام را به باد میدهم تا آرامتر زندگی کنم...
هدیه هستم
_مهره ای گُم در صفحه شطرنج الهی
آٓشنٰاْ تَرین غریبه ی شَهر
عشق را مانند سیبی میدانم که در یک لحظه در دامن انسان می افتد و باعث تعجب می شود
نویسنده کتاب سیگنال مرگ و رمان های آنلاین بندباز، عاشقی به وقت تو، قتل در شصت ثانیه رمان منجلاب خون، جهنم سبز، دلنوشته های کودک عاشق، رمان در حال تایپ ( حکومت زنان) دنیای رمان کتاب سیگنال مرگ.
اگر زرتشت علی (ع) را میدید مینوشت:گفتار علی، پندار علی، کردار علی...
INFP غرق رویاها جایی غیر از اینجا وی چند وقت پیش رد دادshad:Amir1384er
منو تو عین همیم ولی تو جِر میزنی!(:shad:zizi_org
تمرین میکنم برای بهتر نوشتن .
زِ گَهوارِه تٰا گور حِسش نَبود…
Mgorji886@gmail.com
شاید کمی چای، شیرین شده با غمی تلخ، در سرداب های تاریک وجودمان کمی مرا آرام کند.
گروه ادبی
هیچ تر از هیچ تر از هیچ!
اینجا، جایی است که علم و خیال به هم میرسند...
...??? ???? ?? ? ??????? ????????? ??????? ?? ? ???? ???
از باغ مي برند چراغاني ات کنند تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“ تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
نوشته های کم جان او خیلی زود در ذهن ناپدید میشدند؛ گویی هرگز وجود نداشته اند.