سمیه جهانگیری زرکانی·۱۵ ساعت پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت چهارمگوسفندان دریده شده بودند. هر تکهشان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمیشد. خون همه جای آغل پاش…
سایه·۲ روز پیشمن زنده امدور تا دور اتاق، درهای آهنی وجود داشت.به طرز عجیبی میدونستم قبلاً اینجا بودم
بهار·۳ روز پیشزندگی زیباست...یادمون نره با غُرزدن و نق زدن چیزی حل نمیشه .هروقت خواستیم غُربزنیم چشمامون رو بیشتر بازکنیم و خوبی ها رو ببینیم .قطعا خوبی پیدا میکنیم.مگه…
KHKZAD·۹ روز پیشسلام علیکم و از این حرفا . . .چه خبر یکی دو روزی نبودم سگرمه های ملت رفته تو هم و شعرای حافظم رفته قاطی فردوسیا وضع زندگی رو میگم کرچه بیزینسم جز این نیست با این 4-5 تا…
سمیه جهانگیری زرکانی·۱۳ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت سومکودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به…
منصور سجاد·۱۳ روز پیشرانتِ ادبیِ موراکامی؛ وقتی «نام» جای «تکنیک» را میگیردمیدونستید در دنیای نویسندگی هم رانت وجود داره؟
KHKZAD·۱۴ روز پیشاین نوشته با یه سرچ توی گوگل شروع شد . . .هوم نمیدونم از کجا بگم فک کنم دیگه از روزای بلاگ نویسی من گذشته اولین وبلاگم رو حدودای سال 94 اینا استارت زدم یه بلاگفای درب و داغون از اون…
Sogand Ramezani·۱۵ روز پیشداستان فک زن و نویسندگینوشته: سوگند رمضانیحرف نمی زنم. مدت هاست که وقتی به آدما نگاه می کنم یه لبخند می زنم و سرمو تکون میدم. تجربه ثابت کرده که اونا هم ازین موضو…
سمیه جهانگیری زرکانی·۱۸ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت دومیکی از اهالی جوان و تنومند، به نام فاضل، داوطلب شد؛ به داخل باریکه برود و ما را از موضوع مطلع کند. همه ی چشم ها به او دوخته شده بود. باد لا…