Hamid·۲۴ روز پیشکفتر بازهاهمیشه دوست داشتم یک داستان در مورد کفترها و کفتر بازها بنویسم .البته خودم هرگز کفتر بازی نکردم ولی برادر بزرگم از سن خیلی کم عاشق کفترها شد…
Hamid·۱ ماه پیشمسئله ناموسمن باید همیشه و در هر شرایط محیطی و روحی و ذهنی بتوانم بنویسم به گذشته بروم و خاطرات را با تخیل در هم آمیزم و روی کاغذ بریزم مثل ماهیگیری ک…
حدیثه سادات حسینیدر🩸داستانهای بینقاب🩸·۳ ماه پیشیک برنامه تلویزیونی کرهای به طور تصادفی یک قاتل سریالی شوهر را دستگیر کردقرار بود آن ۷ «دوست» تمام روز را با هم در حال پرش از صخره در یک آبشار محلی بگذرانند، اما تمام روز پر از تنش بود.«اونهه» مهره اصلی گروه بود،…
زهرا سالاری نویسنده·۴ ماه پیشرمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت سی و ششم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️پارت سی و ششم خانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلدا بعد از نیم ساعت تو ترافیک موندن رسیدیم به بیمارستان استرسم هعی بیشتیر میشد به مامان بابای…
حدیثه سادات حسینیدر🩸داستانهای بینقاب🩸·۴ ماه پیشدو نوجوان عاشق، هر کسی را که نمیگذارد با هم باشند، میکشند و سپس در خانهشان مهمانی میگیرندفهرست کارهای مهمانی عمدتاً شامل خرید مواد غذایی، تمیز کردن اتاقهای طبقه بالا و بیرون راندن بوی تند حمام است.کاساندرای ۱۷ ساله بطری سفیدکنن…
سید مهدار بنی هاشمی·۴ ماه پیشرویای نافرجام ..او رفت و مرا تنها گذاشت با خاطره ای از نرسیدن. خاطره ای از حسرت. با دوستم کلاس زبان می رفتیم. معلم کلاس خانوم بارانی بود. دو تا دختر هم همک…
روح رنگی"·۶ ماه پیشفقط یک روز در سال… نهم نوامبر: روزی که عشق و دروغ به هم گره می خورند!نهم نوامبر، یک قرار عاشقانه، با کلی راز نهفته فقط یکبار در سال! - کتاب نهم نوامبر یا به نوعی نهمین روز از ماه نوامبر، اثر کالین هو…
محمد کسرایی·۷ ماه پیشقاتل بیصدایه شب سردی در پاریس بود چند تا جون که تصمیم گرفته بودند برای تعطیلات به یه جایی برن گفتم که چه بهتر از جنگل رفتن ۶ نفر بودند هر کدومشون از…
محمد کسرایی·۷ ماه پیشعشق یک طرفهیه روز آفتابی در انگلستان بود رفته بودم قدمی بزنم که ناگهان یه دختری رو دیدم آفتاب زده بود روی صورتش اونو نورانی کرده بود و چقدر قشنگ موهاش…