ستایش باقری·۱ روز پیشمعلق میان صحنههالحظهنوشت... نگران نگاهم میکردند، کف زدند تا مرا از نقطهای که به آن خیره شده بودم، نجات دهند.
zahrranorouziasl·۲ روز پیشسایه؛ آن بخشی از تو که از آن می ترسی؛ اما تو را کامل می کند.چرا آنچه در دیگران میبینیم، آینهای از سایههای پنهان خودمان است؟ سفری به دنیای سایه و کامل شدن.
همزاد مه·۱۶ روز پیشهمدم سکوت(گفتگو با سایه ام در نیمه شب ) نیمه شب بود ، چراغ را روشن کردم .ماه همچون چشمانی نیمه باز از پشت ابر ها خودنمایی میکرد . هنگامی که ستارگان…
hamed-rahmani·۱ ماه پیشسایهنمی دانم سراغ کدامین قصه رفته ام نامی آشنا و یا غریب که در پی حادثه ای مثل یک پر سبک می شوم و خون می دمم شکاری در چمنزار تنش ، گرما ، جنون…
Erfan ghadamgahi·۱ ماه پیشپرندهٔ دلخواب دیدمتمامِ تقویمهای جهان رادر کورهیِ گداختهیِ دستانت ذوب کردهام؛و حالا، ما ماندهایم وِهزار سال، که در تپشِ یک ثانیه خلاصه شده است.
Ivy·۱ ماه پیشزاده ی صبرشاید من از گذشته برنامه ریزی شده ام تا بخواهم صبر کنم برای کسی.صبر کردن برای خوب شدن حال پدر برای منطقی شدنش صبر کردن برای زندگی کردنش برای…
sipyaro·۲ ماه پیشتنفس سایه...سایه روی تخت خزید، اول نرم و بیصدا، بعد سنگین شد، انگار چیزی روی سینهام نشسته باشد. میخواستم دستم را بلند کنم، اما انگشتانم در ملافههای…
GreenQueen·۲ ماه پیشخودبین؟ یا خود بین!❣️من دوستی دارم که خیلی دختر مهربونیه و به من محبت زیادی داره. دوستان مشترکمون هم اون رو به مهربونی و حتی سخاوت میشناسن که من هم باهاشون…