Fatemeh·۲ روز پیشوقتی که جهان سرد شددنیا دگرگون شد.اشک دلم دگر کارون شد.زخم لبم سرخ شد.خشم شبم باران شد.قلب سنگم خاموش شد.دست سردم بی روح شد.ریه های سردم سرد تر شد.چشم کورم.کو…
فاطمآ·۴ روز پیش/فصلِ بیبازگشت/تا نفس در سینه داریم و آفتاب بر ما میتابد، در گلستانِ حیات، عطرِ یکدیگر را دریابیم.
Ruda.writerدرپستهای ویرگول·۴ روز پیشآشنای ناشناخته ، آن سوی ایینهکاش می توانستم تو را درون خودم به دار بیاویزم
مهدی مهدی زاده·۷ روز پیشخاطرات مرد تنها(خودم)پارت آخر یا شروع دوبارهخیلی برای آدم دشوار است که در سن 20 سالگی بفهمد یک قربانی است.می خواستم هر چه از دهانم در می آید به او بگویم اما با خود گفتم او هم به شکلی…
مهدی مهدی زاده·۸ روز پیشخاطرات مرد تنها(خودم) پارت 3بعد از جدایی حال روحی خوبی نداشتم و همش به این فکر می کردم که چرا من باید در این وضعیت باشم.گذشت و گذشت و ما دوباره به جایی…
مهدی مهدی زاده·۸ روز پیشخاطرات مرد تنها(خودم)پارت2من همه جا احساس تنهایی می کردم. هم خانه هم مدرسه هم محل بازی.خودم را با چیزهای کوچک سرگرم می کردم. موقعی که مدرسه بودم با ن…