.یلدا.·۱ ماه پیشابرها را چیدم...روی تاب نشستم و تو پشت سرم ایستادی، مرا به جلو هل دادی، به آسمان نزدیک میشدم،باد موجی در موهایم انداخت،بوی سیب و گیلاس میآمد و بوی تو.دست…
Maryam·۲ ماه پیشیک جرعه خیال!انگشتانم را دور فنجان چینی آبی رنگ میفشارم و هر از گاهی ضربه های ریزی با ناخن هایم به آن میزنم.بخار چای، بیخیال از هیاهویِ توی سرم، سلانه…
یِـکْبیسَـــروتَـهْنِــویـسْ·۲ ماه پیشقانون همین است.میافتی و پایین میروی. زمین تو را سمت خودت میکِشد و آسمان رهایت کرده است. دستت کوتاه شده؛ کوتاهتر از دست هر مُردهای. نوشته بود: «حالِ ک…
Dast Andaz·۲ ماه پیشاسبها در مراسم ختم شرکت نمیکنند! (کمدی_تراژدی)حرف به حرف، کلمه به کلمه، جمله به جمله و بند به بند این یادداشت با هوش طبیعی و ارگاتیک دستانداز و در عرض دو ساعت و نیم نوشته شده است.
.یلدا.·۲ ماه پیشلاک سرخِ سرخاز کنارم گذشت و با صدایی گندیده گفت: بوی گلهای وحشی میدهی. همچو اسبی که یالهایش در آتش میسوزد، دویدم. میخواستم واژههایش روی تنم ننشینند و…
گنجشک·۲ ماه پیشنامه چهارم به اشکبه اشک،تو از شریفترین چیزهای این جهانِ بیشرم هستی؛ نه چون پاکی، نه چون معصومی و نه حتی چون همیشه راستگو، بلکه چون در قامت تو، بدن، پیش ا…
یِـکْبیسَـــروتَـهْنِــویـسْ·۲ ماه پیشآدمها بستنی میخورند و بستنیفروشی، مرا.همهی ما باید یک بستنی فروشی مشهور در محلهی مان داشته باشیم. جایی که همه آن را بشناسند و بهش سر بزنند. به این ترتیب هر بار که به سمت محل ک…
گنجشک·۲ ماه پیشنامه چهاردهم به امیدامیدِ عزیز، سبکپاترین و در عین حال سنگینترین ساکنِ جان، آن نیروی ظاهراً لطیف که گاه از ستونهای سنگیِ اراده نیرومندتر است و گاه از نازکت…
یِـکْبیسَـــروتَـهْنِــویـسْ·۲ ماه پیشاعداد را کُشتهام.لحظات عجیبی برقرار است. کسی آن بیرون جوشکاری میکند. عقربهها عددی را نشان میدهند و دیگر برایم اهمیت ندارد چه عددی. اعداد را کُشتهام. همه…
یِـکْبیسَـــروتَـهْنِــویـسْ·۲ ماه پیشزندگی پیشِ شعرهاستیه جایی، شاید توی یه فیلم یه کتاب، یکی گفت: «زندگی فهمیدنی نیست، انجامدادنیـه.» با این همه ظاهرا گوشام برای این اندرز، در و دَروازهان. ب…