سرانجامِ مذاکره و برجامِ امضا شده بین موش و گربه!

این یادداشت،برداشتی است بسیار آزاد(!)و طنزگونه از داستان«دوستی موش و گربه»؛به نقل از کتاب«قصه های برادران گریم،نوازنده ی عجیب و قصّه های دیگر»؛ترجمه ی پرستو پنجه شاهی.

موش و گربه سالهای سال دشمن هم بودند.تا این که گربه،درخواست مذاکره کرد.موشِ فراموشکار یا تاریخ نخوانده و بی خبر از بلاهایی که در طی تاریخ،گربه ها بر سر موش ها آورده بودند،درخواست رو قبول کرد. موش و گربه سر میز مذاکره نشستند.مذاکره ساعت ها طول کشید.گربه،سر این میز،از ابراز علاقه ی شدیدش به موش گفت و از او خواست که از این به بعد در یک خانه زندگی کنند تا او بتواند از موش مراقبت کند و هواش رو حسابی داشته باشه.موش گفت دوستانم می گن تو قابل اعتماد نیستی و امکان داره بزنی زیر میز مذاکره و به جای مراقبت از من،یه کاری هم دستم بدهی!

گربه گفت برای این که خیالت راحت باشه بیا یه یاداشت تفاهم امضا کنیم.موش گفت:«یادداشت تفاهم به درد عمه ت می خوره،روزی هزار تا از اینا توی دنیا امضاء می شه،ولی هیچ چی از توش در نمیاد و آب از آب تکون نمی خوره!»گربه گفت خُب پس بیا یه«برجام»امضاء کنیم.موش گفت برجام دیگه چه کوفیته؟گربه گفت:«همون برنامه جامع اقدام مشترکه!»موش با اشتیاق گفت:«به نظر میاد چیزِ دهن پُر کنی باشه!»،گربه گفت:«مطمئن باش همین طوره!»و موش برجام را امضا کرد.با اینکه اتمام مذاکره مصادف با تاریکی شب شده بود،آن دو برای محکم شدن رابطه شون،روی همان میز مذاکره چند دست شطرنج هم بازی کردند!

پس از امضای برجام،گربه به موش گفت:«زمستون نزدیکه و باید به فکر غذای زمستونمون باشیم،وگرنه سر سوز سیاه زمستون گرسنه می مونیم.تو که موشی بیش نیستی و نمی تونی همه جا سرک بکشی و دنبال غذا بگردی.چون گیر می افتی و من رو هم توی دردسر می اندازی،پس بیا همین الان تا زوده یه حرکتی بزنیم!»

موش حرف گربه رو قبول کرد.بنابراین پولاشون رو گذاشتند روی هم و یک کاسه ی پر از دنبه و چربی خریدند. اما نمی دونستند اون رو کجا قایم کنند.گربه گفت:«به نظر من بهترین جا برای مخفی کردن غذای زمستونمون، کلیساست.چون هیچ کس جرات نمی کنه چیزی از اونجا بدزده.کاسه رو زیر محراب کلیسا پنهان می کنیم و فقط موقعی به سراغش می ریم که گرسنگی پدرمون رو درآورده باشد و اینقدر لاغر شده باشیم که شورتمون از پامون بیفته!»موش خندید و پیشنهاد گربه رو قبول کرد و همین کار رو کردند.

اما هنوز چیزی نگذشته بود که گربه،هوس خوردن دُنبه به سرش زد و به موش گفت:«داداش!پسر عموم بچه دار شده و از من درخواست کرده که پدرخوانده ش بشم.فرزندش یه پسر کوچولوی سفید،با خال های قهوه ایه و من باید برای مراسم غسل تعمید،کمکش کنم.پس با اجازه ی تو یه سر می رم و بر می گردم.اگر برات ممکنه خودت تنهایی کارهای خونه رو انجام بده!»موش هم گفت:«داداش اینا چه حرفیه می زنی.برو به امون خدا. ولی اگه موقع خوردن خوراکی های چرب و چیلیِ جشن،دلت شکست،یه یادی هم از ما بکن!»

شما که غریبه نیستید:تمام حرفای گربه،دروغ بود.اون می خواست بزنه زیر میز مذاکره.گربه اصلاً عموزاده ای نداشت که بخواد پدر خوانده ش بشه.بنابراین سرعت هزار تا خودش رو رسوند به کلیسا و کاسه ی دنبه رو درآورد و شروع کردن به لیسیدن.آنقدر لیس زد که سر ظرف خالی شد.گربه چند تا آروغ زد و برای اینکه دنبه هایی را که خورده هضم کنه،روی پشت بوم خونه های شهر،ورجه وورجه زد.بعدش هم چند ساعتی زیر آفتاب دراز کشید تا خستگیش در بره.هر وقت یاد کاسه ی دُنبه می افتاد دور دهنش رو لیس می زد و میوی میوی سرخوشانه و مرموزانه ای سر می داد!

وقتی شب شد.گربه به خونه برگشت.موش پس از خیر مقدم و تبریک گفتن به گربه،ازش پرسید:«داداش!اسم بچه رو چی گذاشتید؟»گربه خیلی جدّی جواب داد:«سَرِش پَر!»موش پس از شنیدن این اسم،گُرخید و با تعجب گفت:«این دیگه چه اسم مسخره ایه؟شما رسمتون اینجوریه که از این اسم ها روی بچه تون بذارید؟!» گربه بهش برخورد.برای همین گفت:«اشکالش چیه؟این اسم از اسمِ آشغال دزد که پدرهای شما روتون می ذارند بدتر نیست که!»موش دید به گربه برخورده، سکوت کرد و دیگه در مورد اسم عموزاده ی گربه صحبتی به میون نیاورد.

هنوز چیزی نگذشته بود که دوباره گربه هوس دنبه کرد.پس به موش گفت:«داداش!از اون موقع که من و تو این برجام رو امضا کردیم،نمی دونم چی شده فامیلامون زاییدنشون گرفته و تپ و تپ بچه پس می ندازن. الانم یه بچه ی گوگولی که دور گردنش یه طوق سفید داره دنیا آوردند و از من خواستند برم و پدرخوانده ش بشم.پس یه زحمتی بکش مراقب خونه باش و کارهای خونه رو تنهایی انجام بده تا من یه سر برم و برگردم!»موش مهربون این بار هم رضایت داد.

امّا گربه ی حیله گر مخفیانه و از پشت دیوارهای شهر به کلیسا رفت و کاسه رو تا نصفه لیس زد و خورد.بعدش با خودش گفت:«هیچ چی مثل زیر میز مذاکره زدن و تنها خوری مزه نمی ده!»دوباره برای هضم غذا همان کارهای دفعه ی قبل رو انجام داد و به خونه برگشت.موش هم دوباره به گربه خیر مقدم و تبریک گفت و ازش پرسید که:«داداش!اسم این یکی رو چی گذاشتید؟!»گربه جواب داد:«نصفش پَر!»موش که از این جواب نزدیک بود شاخ در بیاره،گفت:«داداش!شما گربه ها نمی خواید ساقیتون رو عوض کنید!نصفش پَر دیگه چه صیغه ایه؟!اولین بارمه همچون اسمی داره به گوشم می خوره.شرط می بندم تو قوطی هیچ عطاری،همچون اسم عتیقه ای پیدا نمی شه!»گربه دست پیش گرفت و گفت:«من می دونم دنبال بهونه می گردی تا بزنی زیر میز مذاکره!نکنه می خوای برجام رو پاره کنی؟»موش گفت:«این حرفا چیه؟من هر چی داشتم گذاشتم پای این برجام،پس اون رو می ذارم روی تخم چشمام!»

چیزی نگذشت که دوباره دهان گربه برای خوردن دنبه ها به ملچ ملوچ افتاد.به موش گفت:«داداش از قدیمم گفتن تا سه نشه،بازی نشه.بازم من رو دعوت کردن برم پدرخوانده ی یه بچه ی دیگه بشم.این یکی لامصب خیلی خوشگه.بدنش سیاهه ولی پنجولاش سفیده.می دونی این یعنی چی؟هر صد سال یه بار هم یه همچون بچه گربه ای به دنیا نمیاد.حالا موافقی من یه سر برم و برگردم؟:موش گفت:«داداش برو ولی جون مادرت این دفعه بی خیال سرش پر و نصفش پر بشید و یه اسم درست و حسابی روی این بچه بذارید تا خدا رو خوش بیاد!من هنوز ذهنم درگیر اسم اون دوتا بچه ی قبلیه!»گربه گفت:«این قدر توی خونه نشین.یه سر برو بیرون پیاده روی یه هوایی به کلّه ت بخوره،این قدر فکر و خیال نکنی!»

گربه وقتی از خونه رفت بیرون.موش طبق معمول خونه رو جمع و جور کرد و بعدش رفت پیاده روی تا یه هوایی به کلّه ش بخوره.گربه ی حریص هم رفت سر وقت کاسه ی دُنبه و این دفعه تا ته کاسه رو در نیاورد بی خیال نشد.وقتی ته کاسه رو لیس زد به خودش گفت:«آدم مال دیگرون رو تا تهش نخوره،دلش آروم نمی گیره!»بعدش با شکم سیر تا شب توی کوچه و خیابونا پرسه زد.پاش که رسید دم در خونه،موش ازش پرسید: «اسم این یکی رو چی گذاشتید؟»گربه هم گفت:«فکر نمی کنم با این یکی هم خیلی حال کنی!»موش گفت: «اسم بچه روی بگو دیگه،ناز نکن!»گربه گفت:«همش پَر!»موش داد زد:«هَمَش پَر؟!این یکی که از اون سه تا هم عجیب تر و مضحک تره!من گفتم لااقل اسم این یکی رو می ذارید:میومیو عوض می شه!»

گربه نیشخندی زد و پس از تکان دادن سر و دمش،رفت توی تختخواب.از آن روز به بعد هیچ کس از گربه نخواست که پدرخوانده فرزندش شود.شب ها و روزها گذشت تا این که زمستون از راه رسید و بیرون از خونه،غذایی برای خوردن پیدا نشد.

موش یاد اون غذای ذخیره شون افتاد و گفت:«داداش!زمستون بس ناجوانمردانه سرده و هیچ غذایی بیرون پیدا نمی شه.بیا بریم سراغ غذایی که ذخیره کرده بودیم.خوردن اون غذا الان خیلی حال می ده!»گربه پاسخ داد:«راست می گیا،چرا من احمق یادم رفته بود.خدا می دونه خوردن اون کاسه ی دنبه چقدر کیف می ده!» موش و گربه راه افتادند و به کلیسا رفتند.وقتی به اونجا رسیدند.کاسه بود ولی از دنبه ی توش هیچ خبری نبود. موش گفت:«وای!حالا فهمیدم چی شده.واقعاً عجب دوست خوب و وفاداری هستی تو!به بهانه ی پدرخوانده شدن میومدی اینجا تا ترتیب دُنبه ها رو بدی.سرش پر،نصفش پر،همش پر!آره جون عمه ت اینا اسم فرزندخوانده هاتن!خر خودتی و هفت جدّ و آبادت!می رم سازمان ملل ازت شکایت می کنم!...»

گربه سر موش داد زد:«منو از سازمان ملل نترسون،اونجا تو پنجولای خودمه!پس اگه یه کلمه دیگه زر زر کنی، میزنم زیر میز مذاکره،برجام رو پاره می کنم،بعدشم یه لقمه ی چپت می کنم!»موش یاد مادر بزرگ پیرش افتاد و مثل اون دست به نفرین برداشت و گفت:«الهی تخته های هر چی میز مذاکره ست،تخته هایِ تخت مرده شورخونه ای بشه که قراره تو رو روش بشورن،گربه ی عوضی!»و هنوز کلمه ی«عوضی»از دهن موش بیچاره در نیومده بود که دم موش داشت توی معده ی گربه تکون می خورد!مغز موش بینوا قبل از این که توی معده ی گربه هضم بشه،به این فکر می کرد که:«سر میز مذاکره نشستن با این گربه ی لعنتی از بیخ و بُن اشتباه بود،...ای کاش...»،و موش قبل از این که بتونه بگه«ای کاش»،کاملاً در دستگاه گوارش گربه،هضم شده بود. و گربه در حالی که به دهن پرکن بودن برجام(!)فکر می کرد،اونجا رو به قصد دوستی و مذاکره با موش های فراموشکار و تاریخ نخوانده ی دیگر،با شکم سیر ترک کرد!

فهرست نوشته هایی که توی روزهای گذشته خواندم و به نظرم حیفه که کم خوانده شوند یا چه بهتر که بیشتر خوانده شوند(بدون ترتیب!):
https://virgool.io/@pouyan_01001010/brave-new-world-vs-1984-kkmqx7uec1p6
https://virgool.io/@nakisa.n1999/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7-v8xlbykn8ein
https://virgool.io/@who/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-nkuqqdkzrx0o
https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D8%B4%D8%AA-qj4mnlmni74h
https://virgool.io/@Soheila.Rajaie/چپ-دستِ-گرامی-روزت-مبارک-erwgjouvtzuf
https://virgool.io/@khaleghi/hossein-ypajbpbc761t
https://virgool.io/@edrism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%82%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D9%87-sddysw7at3cs
دوستان عزیزی که جای مطلب خوبشون اینجا خالیه به بزرگی خودشون ببخشند.

دو مطلب قبلیم:

https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-vhf05gorbwlp
https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%91%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-lyvgzqbybkys

حُسن ختام:بخشی از سخنان شیرزاد حسن در کنفرانس ۱۹۹۷ نویسندگان جهان،در شهر موکولای فنلاند:

«شما وارثان دکارت هستید که می‌گفت:من می‌اندیشم،پس هستم.اما من فرزند فرهنگی هستم که باید نیندیشد تا بماند.فرهنگ شما برای یک پرسش در زمانهای گوناگون، پاسخهای تازه و گوناگون دارد،در حالی که فرهنگ ما برای یک پرسش در هر زمانی، یک پاسخ بیشتر ندارد. نزد ما آسمان به جای زمین سخن می‌گوید. شما از راهِ نوشتن وارد تاریخ شده‌اید،از راه هنر و ادبیات، ولی ما از راه مرگ و مصیبت، و به این دلیل است که پیش از آنکه با عقلِ شما گفتگو کنیم، بهتر است با وجدان شما سخن بگوییم.هراسِ من این است که آغازِ قرن بیست و یکم پایانی بر تاریخِ ما یا آغازی بر اختناقِ دسته جمعیِ ما باشد.»