ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ ناشناسپس امروز… فقط کتاب نمیخوندی، نه؟ چند ثانیه سکوت. بعد: نه. داشتم سعی میکردم بفهمم چرا کنار یه آدم غریبه… اینقدر حرف زدن آسون بود.
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ لحظۀ امنیک پیام جدید. از یک یوزرنیم ناشناس. فقط یک جمله: امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت.
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ مرسی حواستون بود!یکی این وسط، سعی داشت وانمود کند که هیچچیز مهم نیست— دقیقاً مثل من.ولی گویا موفق نبوده..
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ پاستاپاستای ادویه دار شده همیشه مرا به چند قلوپ آب دعوت میکرد. رفتم سمت سردکن. در همان لحظه، چشمم ناخودآگاه افتاد به صندوق. او آنجا ایستاده بود.
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ پاییز غمگینبا آستین، اشکم را پاک کردم. «آره… فقط خسته شدم.» پیرمرد لبخند آرامی زد. «آدم که خسته باشه، آهنگها میزنن زیر پوستش.»
ayE·۱ ماه پیشآهویسیاه؛ دست های حیف شدهشاید در جهانی دیگر محبوبترین فرزندت باشم، نه اولین قربانیات..