منوچهر·۱ ساعت پیشگس مثل شاتوتداستانک ۵۶. پایگاه زیر زمینی آلفا-۹. سال ۲۱۴۵من عاشق شاتوت هستم. ترش و شیرین و نرم است. اما دست و لب و لباست را بنفش و خونی میکند. این کنج…
سایه·۱ روز پیشدختر گندمزار«تکههای پراکنده از زندگی» هر زندگی، تکهای دارد که شاید کوچک به نظر برسد، اما مسیر آدم را تغییر میدهد.
آقا معلم·۲ روز پیشداستان غمگین آلبوم خالیاز همون بچگی به عکاسی علاقه داشت. وقتی باباش اولین گوشی موبایلش رو خرید، اون روز تا شب فقط باهاش عکس گرفته بود. فکر می کرد با گرفتن عکس میت…
Ærıan·۳ روز پیشWhispers of memoriesنجوایی گیرا، گوشش را پر میکرد_ من را به یاد بیار، من را به یاد بیارگویی نیمی از جهانش، در تسخیر مه فراموشی از دست رفته؛نامش را به یاد نداش…