سارا حیدریان·۲ ماه پیشیال و گیسوبعضی عشقها نه گفته میشوند، نه فهمیده؛ فقط تا آخر عمر، بویشان در حافظه میماند.
سارا حیدریان·۳ ماه پیشداستان (برای دیدن تو، باید مُرد)داستان دختری که در قرنطینهٔ کرونا، بهجای کابوس، بهشت را میدید... و تصمیم گرفت آن را پس ندهد.
سارا حیدریان·۶ ماه پیشداستان کوتاه (عشق سالهای دور)بعضی عشقها برای ماندن نمیآیند؛ میآیند تا آدم را بالغتر کنند، رهاکردن را یاد بدهند و بعد، بیصدا در خاطره بمانند.
سارا حیدریان·۷ ماه پیشروایت عاشقانهی گِیسِیا و اَرشَک«و این، تنها یکی از عشقهای واقعی است که تاریخ اندکی دربارهاش گفته؛ عشقی که در سکوت، جاودانه ماند.»
سارا حیدریان·۷ ماه پیشداستان کوتاه (آغاز جهان از تختی سفید)عشق یعنی کسی باشد که کنارت بنشیند و حضورش جهان را به سکوتِ آرامشبخشی دعوت کند.
سارا حیدریان·۸ ماه پیش«زنی که جهان را حمل میکرد»او زن بود، اما نه فقط زن—جایی میان نور و خاک، که خدا برای لحظهای یادش آمد آفرینش بدون او ناقص است.
سارا حیدریان·۱ سال پیشداستان کوتاه (عروسی که هیچ وقت نیامد)انتظار می تواند عمری به درازای شبهای روستا داشته باشد. جایی که شال قرمز بربند و صندلی خالی, راز عشق خاموش را روایت می کنند.
سارا حیدریان·۱۰ ماه پیشداستان (شَروهی آخر)شروه نالهی دل بوشهره؛ آواز غمخوردهی دریاست، بغضی کشیده از سینهی جنوب که با موج و باد گره میخوره و روح آدم رو میلرزونه.
سارا حیدریان·۹ ماه پیشداستان کوتاه(عاشقانههای کوچک)عشق، نه فقط در کارهای بزرگ، نه در کلمات بلند، بلکه در همین لحظات بیصدا و کوچک است که زندگی را گرم نگه میدارد و دلها را نزدیک.