بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۲ سال پیشیکی از هذیان های من. (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت؟)و شاید شبی بی صدا به خواب روم...
بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۲ سال پیشمی گویند افسردگی این شکلی است...از آن سوراخ تاریک و سیاه که در دل سقف روییده است، باد سوزانی می وزد. باد و بوی برف با هم. از سوراخ روی سقف، ابرهای سیاه که گواهی برفی سخت د…
بیتا حسینی نژاد·۳ سال پیشدریاچه ای مواج روی بوم (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت هفدهم.)نقاشی چیزی فراتر از «نقاشی» است...
بیتا حسینی نژاد·۳ سال پیشیک شب در تاریک و روشن ماه؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت بیست و یکم)این پست رو خواندم و خواستم تجربه ی خودم را به اشتراک بذارم. تجربه ای که من رو به سمت زندگی سوق می دهد...ماه تاریکی شب را با چنگال های نوران…
بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۳ سال پیشاتاق کاردرمانی... ؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت نوزدهم)در اتاق کادرمانی نشسته ایم.اتاقی کوچک مانند انباری که آن را تبدیل به اتاق کاردرمانی کرده اند. منتظر کاردرمانگر هستیم. بهار کنارم نشسته است.…
بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۳ سال پیشحمله های هذیانی من؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت بیستم)آسمان دیر وقت، خودکامگی عوام فریبانه، غروب سبز.... عبارات در ذهنم تکرار می شوند. صداهایی رسا آن ها را بلند تکرار می کنند. دود آتش به صورتم…
بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۳ سال پیشتبدیل توهمات دیداریم به تصویر، با کمک هوش مصنوعی (پارت دوم)1) دیوار اتاقم مبدل به یک بیابان می شود. بیابانی گرم و سوزان. انگار که از آسمان آتش می بارد. انبوهی از مردانی با لباس های بلند و با سایه…
بیتا حسینی نژاد·۳ سال پیشاندر احوالات من زمان قرص خوردن؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی، قسمت شانزدهم.)دست راستم را دراز می کنم. دستم آنقدر دراز می شود که به لامپ اتاق می خورد. می سوزد. دستم را کنار می کشم. دستم محکم به سقف می خورد. دردی استخ…
بیتا حسینی نژاددردرباره ی اسکیزوفرنی·۳ سال پیشآنچه که من می بینم. (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت چهاردهم)قسمتی از توهمات دیداری من...
بیتا حسینی نژاد·۳ سال پیشآنچه که من می شنوم؛ تجربه ی من از اسکیزوفرنی (قسمت چهاردهم)1) صداها با من حرف می زنند ، کتک می زنند، فلج می کنند و افکارم را می دزدند. روی هر یک از گوش هایم یک صدا نشسته است. آن ها شب ور وز از همه…