AAF·۱ ماه پیشدل مراد.مزن زار ار آن دل مرادمَرید برش که معشوق دلّی مدادسر پا سستی خمیدتپندهاش ، سرخ رنگ خونی مدادسهمگین روز تبان اَتشملکوتی کار ، دگر اهمیتی مدا…
زِئوس؛·۲ ماه پیشنامهنوشتروزِپنجم.روزِسومجلوه'اندوه، مثل ریشههای درختی هزارساله، در تار و پودم تنیده است. گاهی احساس میکنم از استخوانهایم جوانه میزند، شاخه میدواند، پ…
Nothing·۳ ماه پیشقهرمانی که در سکوت فرو میریزدیه وقتایی حس میکنم زندگی یه طنز تلخه. انگار من اینجا هستم که زخمهای بقیه رو ببندم، دستاشونو بگیرم و از تاریکیها بیرونشون بیارم. هر کی غم…
Nothing·۳ ماه پیشدنبال چیزی که شاید هیچوقت نیستهر روز چشمامو باز میکنم با این امید که شاید امروز یه چیزی، یه نشونه، یه نفر منو از این حال لعنتی بیرون بکشه. اما هیچچیز نیست. هرچی بیشتر…
𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏درصاحبان قلب های صورتی·۳ ماه پیش«درکِ من»درودی به بیکرانگی آسمان... محیط مغز من پر از کلمات، جملهها و مکالمات روزانه با آدمهاست. من بیشتر از اینکه حرف بزنم فکر میکنم؛ کل زندگ…
Nothing·۳ ماه پیشزخمی که هیچوقت خوب نمیشهخیانت یه دردِ وحشتناکه، یه زخمی که از جایی میاد که حتی فکرشم نمیکنی. یه خنجر نیست که از پشت بزنه، نه. این یکی از جایی میاد که با تمام قلبت…
Nothing·۳ ماه پیشخستهتر از همیشهدیگه نمیکشم. خستهام، خسته از اینکه همیشه باید وانمود کنم قویام، از اینکه هیچوقت نمیتونم بگم "منم کم آوردم." انگار همه انتظار دارن من…
Nothing·۳ ماه پیشزمزمههای زخمی بارانباران که میبارد، گویی دلِ آسمان هم به حال من گریسته است. هر قطرهای که روی شیشه میلغزد، مثل اشکهایی است که در خلوت شب از چشمهایم جاری م…
𝚁𝚊𝚣𝚎𝚐𝚑𝚒·۴ ماه پیشدلی؛ چرا غمگینیم؟چقدر زندگی پوچ و بی هدف شده...واقعا دیگه حوصله هیچی رو ندارم. حتی چیزایی که تا همین چند وقت پیش حسابی خوشحالم میکردن و سر حالم میآوردن، ح…
Fatemeh- Gh·۵ ماه پیشدر وسط آفتاب بیرمق پاییزنور آفتاب اریب افتاده بود روی دیوار کتابخانه که من سرم را گذاشتم روی بالش تخت. تنم؛ بیجان از کارهای خانه. از پختن ناهار. از شستن ظرفها. ا…