وحید بهراد·۹ روز پیشپناهگاه آبی منبعضی جاها فقط یک شیء نیستند؛ بلکه پناهگاه هستند. آن مینی بوس آبی فرسوده پناهگاه من برای لحظه ایی از آرامش بود.
شیما نصیری·۱۹ روز پیشبیداریِ خاطرهنمیدانم چرا بعضی کتابها را برمیداریم.شاید به خاطر نامشان.شاید به خاطر تصویری روی جلدشان.یا شاید به خاطر حسی مبهم که میگوید چیزی در آن ص…
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه·۱ ماه پیشخاطرات مرد تنها(خودم)پارت6سلام 😊🌱خواستم عین پارت قبل خاطره رو شروع کنم ، دیدم شبیه مجری های برنامه کودک میشمدیدین میگن سلام بچه ها حالتون خوبه دماغا چاقه 😂😂😅😁خ…
سارا·۱ ماه پیشچرا نوشتن؟از وقتی یادم میآید از اینکه دفتری داشته باشم و مدام در آن خاطراتم را بنویسم خوشم میآمد. بچه که بودم گاهی دفتر مشقم را تبدیل به خاطرات می…
بیتخلص·۲ ماه پیشاگه من بودم چی؟یسری اتفاق برام افتاد که دیگه مثل قبل نتونم بگم: اگه من بودم اینکارو میکردم، فلان چیزو میگفتم، فلان جارو میرفتم و ......
ماهگل مرتضایی·۲ ماه پیشآتش بس جنگ یعنی چه؟ گزارش شخصی 12 اردیبهشت| روزهای منگشب شد.ماه، آب شد.صبح، لَک شد.خورشید، ناراحت شد.هوا، زرد شد.طوفان شد.جنگ شد.جنگ، بس شد.آتش، بس شد.زندگی هم. من هم.
در میان ستاره ها·۲ ماه پیشبرای ماهَمشب هایی که باهات قرار داشتم رو یادمه.. می رفتم فروشگاه نزدیک خونه و با یه نوشیدنی و نودل و بستنی بر می گشتم.. تا وقتی بر می گشتم، خورشید هن…
Zahra Mirzazadeh·۲ ماه پیشماهی لیز زندگیبعد از تنش های ناگوار پنجشنبه (در متن قبلی گفتم) همان شب با پدر و مادرم صحبت کردم. جدا از اینکه یکی از تجربه های احساسی بسیار عمیقی بود که…