Hamid·۲ ماه پیشسیروس آهنیدر محله ما و درست خانه روبرویی مردی موسفید و عشق آهن آلات به اسم سیروس و ملقب به دلی سیروس( سیروس دیوانه ) زندگی میکرد که تمام شش فرزندش جز…
raha·۲ ماه پیشپیکان قرمز#دنده عقبقرمز بود و تابلو.به پیکان سرخه معروف بود.احتمالا جزو اولین تولیدات خودرو پیکان ایران بود.پدربزرگم کارمند اداره آموزش و پرورش بود و دقیقا ن…
زینب کریمی·۲ ماه پیشقرص ماشینپدرم خدابیامرز کل سال با خاور، از تهران به شاهرود بار میبرد و میآورد. هر نوروز و هر تابستان ما را هم به سفر شاهرود م…
هادی اوسط·۲ ماه پیشآخرین پرواز ققنوس پیربسم الله الرحمن الرحیمصبح روز هفتم اقامت در روستا با ندای مدهوش کنندهی پرندگان چشم باز میکنم و سرزنده از این آوای زیبا و غمگین از خداحافظ…
Kanî·۳ ماه پیشجادههای خاطرات .. 🚙زمان که میگذرد میبینم نه مدرسهای ماند و نه سرویسش ؛ نه آن دوستانی که با هم میرفتیم و میآمدیم ، نه صبح امتحاناتی ماند که پدر مرا میرساند ،
بهناز خدابنده لو·۳ ماه پیشآخرین مسافر#آخرین مسافرصف نانوایی مثل همیشه شلوغ بود.صدای همهمه ی مردمِ درون صف شنیده می شد. بالاخره صدای صاحب مغازه بلند شد:-همه به صف بایستید، به ن…
Shir Mohammad·۳ ماه پیشبنز سواریآخ برم راننده روپدر اخرین باقیمانده چای داخل فنجانش را در نعلبکی ریخت و با یک هورت سرکشید.سپس در حالی که مکیف به نظر می رسید استکان و نعلب…
ژولیده خسته. .. ..؟·۳ ماه پیشیک تابستان گرمیه تابستان گرم در سال 1346 پدرم به وعده خودش عمل کرد ما یک خانواده 11 نفره بودیم همراه خانواده عمو و عمه و چند نفر از همسایه های خوب یه لشگ…