MNM·۶ روز پیشمیان نبودنهاهمیشه دقیقاً در لحظهای که باید بمانم،ذهنم تصمیم به رفتن میگیرد.نه رفتنی با پاها،بلکه مهاجرتی بیصدا از اکنون.انگار قانونی نانوشته در من ه…
محمد حسین·۱ ماه پیشآن کتابفروشی مثل گذشتهاش نیستاز زمان نوجوونی تا الان کتابفروشی بزرگ مرکز شهر برام یک مکان رنگارنگ، پر از حس خوب و امن بود. خاطرات خوش بیشماری به یاد دارم که با دوستانم…
میم.سین·۱ ماه پیشداستانهای ما آدمهاآدمها با داستانهای متفاوتی چشمهایشان را به دنیا میگشایند.اما نقطهی مشترک همگیشان بیاطلاعی تام و خامدستی است.هر یک از ما در ابتدا نس…
پسرک کهنه لبخند·۱ ماه پیشموجودِ ناشناختهگلویم را میفشارد. انگشتان لطیفش را روی شریان هایم حس میکنم. لذتیست به شیرینی قند و به سوزناکی کشش تیغ برو روی وجودم...
حوئیچِر·۱ ماه پیششباهتِ حضورم به گذشته استمحوِ عمود، روی صحنه تئاتر تاریخِ شهرم؛افق به غروب میرفت و خیالی بود طلوع خونین شهر، وقتی میفهمی اجتماع توی سقوط، ادعا پرواز دارند و ایمان…
الهه روحاللهیدرروزنه ی نور·۱ ماه پیشگذشته درگذشته! واقعاً؟!طاهر گفت: «الآن مثلاً نمیخوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را اینبار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری…
بهروز داریوشی·۱ ماه پیشآیا باید به گذشته بازگشت؟بازگشت، لحظهای بحرانزاست؛ گذشتهای را فعال میکند که هنوز حلنشده باقی مانده است. انسان گمان میکند میتواند به نقطهای از گذشته بازگردد،…
پریا مقدم·۲ ماه پیشهرگز تمام نشدقهوهاش سرد شده بود و نگاهش نیز سردتر.گمان میکنم که در کورسوی ذهنش به دنبال چیزی میگشت که سالها جنازهاش در آنجا بدون دفن جا مانده بود…