ندا سلیمی فرد·۱ روز پیش#چرا قصهی عاشقانه مینویسم؟شاید عاشق شدن، تنها کاری است که اگر هر آدمی در این دنیا به درستی انجامش بدهد، با عاشقی کردن دنیا رنگ و رویش زیباتر میشود. چرا که قشنگ ترین…
آقا معلم·۹ روز پیشداستان عاشقانه صدای باران ( قسمت دوم )سرپا وایساده بود و داشت به گوشیش نگاه میکرد. اونجا که وایسادم انگار فهمید یکی داره نگاهش میکنه و سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. به همدیگه لب…
آقا معلم·۲۲ روز پیشداستان عاشقانه صدای باران ( قسمت اول )همه جزئیات اون روز یادمه، روزی که اولین عشق زندگیم رو پیدا کردم. سال 95 بود ساعت 2 بعد از ظهر، وقتی از دفترم خارج شدم صدای باران به همه ی ص…
Ailar_ab·۲۵ روز پیشداستان کوتاه:رزهای قرمزآب و هوای بهاری خودش را در روزهای اول فروردین نشان میداد. افتاب گرم و صمیمی که به شهر میتابید جای خودش را ناگهان به بارانهای پی در پی می…
نیل آرام·۳ ماه پیشمیان عشق و سکوت قسمت اولنوشتهی نیل آرامبعضی آدمها برای قدرت ساخته میشوند.بعضیها برای عشق.و بعضیها… مجبور میشوند بین این دو یکی را انتخاب کنند.سالها پیش، پسر…
Arsin | امیرحسین آرسین·۳ ماه پیشسیندرلاگفت: «یه نخ دیگه بکشیم وُ من برم»... جلوی در خونهش توی ماشین من نشسته بودیم، داشتیم ریکاوری بعد از کلی آدرنالینی که ترشح کرده بودیم رو پس…
آقا معلم·۳ ماه پیشداستان عاشقانه زیباترین دختر شهردر روزگاران قدیم، دختری زندگی میکرد که زیباترین دختر شهر بود. همه ی مرد های آن شهر دنبال به دست آوردن او بودند و دست به هر کاری می زدند تا…
آقا معلم·۴ ماه پیشداستان عاشقانه کتابخانه قدیمیسارا که بعد از تموم کردن دانشگاه و پیدا کردن شغل مورد علاقه اش وقت آزاد پیدا کرده بود، به خاطر عادت به مطالعه چند هفته ای بود به یه کتابخان…
تنهای شب·۴ ماه پیشبرای رویای او جنگیدم، و تنهایی سهم من شدپسری که از دل تنهایی به دختری رسید، برای رویاهایش جنگید، جوانیاش را خرج کرد، و وقتی او به مقصد رسید، خودش ناتمام ماند...
آقا معلم·۴ ماه پیشداستان عاشقانه عشق اولتازه به اون محله اومده بودن و هیچ دوستی نداشت. بیشتر وقتش رو تو خونه می گذروند و با اسباب بازی هاش بازی میکرد.یه روز تو خونه نشسته بود که ی…