Sada·۲ روز پیشپژواک زندگیکاش مادرم بداند کنارش چقدر خوشبخت هستم.بداند سخن گفتنش، آرامشم است و زندگی ام را زیباتر میکند.چقدر خوب است که کنار من است و من چقدر شکرگزار…
DA_aa·۴ روز پیشکاش مادرم مرا از یاد نبرده باشد!چند سال پیش، زمانی که هنوز در خانه پدر و مادرم زندگی میکردم، اتاق خوابم کوچک ترین و نور گیر ترین اتاق با دیوار های سبز رنگ و رو تختی همرنگ…
مهدیسآ·۶ روز پیشدر آغوش باران؛سمفونی کودکیدر آغوش باران؛سمفونی کودکی خاطره ای از متوسطه اول آن روز، آسمانِ مدرسه رنگِ دیگری داشت. ابرهای روشن که به آرامی تیرگی آن هارا در بر میگرفت…
m_83571331·۷ روز پیشکودکی از راه دورعلی پدرشصدایش بلند بود، حتی وقتی آرام حرف میزد. وقتی به خانه برمیگشت، اخمهایش زودتر از خودش وارد میشدند و هوای اتاق را تیره میکردند. ع…
میم.سین·۸ روز پیشیک خودزندگینامهی بَدَنمَند (۱)ایدهی دکتربازی را اولین بار دخترعمویم وارد مخ من کرد. ایدهای که تا یک دهه بعد زندگی من را تحت شعاع خودش قرار داد.
Parmis·۹ روز پیشآن خندههای بیصاحبمیخواهی برگردی به چهار سالگیِ جسم خونیات در بازار رواندا. به ضجههای قلب برای دمیدن خون در مویرگها.
حجت محبی·۱۳ روز پیشنکند کودکیام پر بکشد...نکند کودکیام پر بکشدنکند واژهی امید مرا سر بکشدنکند با دو خیال بر قفسم در بکشدنکند حادثهای تیشه به باور بکشدنکند قصه به ویرانهی بستر بک…