Green Gables🌱·۱۱ ساعت پیشماجراهای من و مغزم (قسمت اول)گاهی فقط یه تایید کافیه تا بتونی خودت رو جمع و جور کنی و بزنی به دل جاده. حالا هر چقدر هم اون جاده ناهموار و پر از چاله چوله باشه، اگه اون…
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)·۱ روز پیشآن مرد با اسب آمد«آن مرد با اسب آمد... اما این بار به دانشکده پزشکی! و هر اشتباهش، یک خاطره خندهدار ساخت.»
She·۱ روز پیشآنچه در نوشتن بر من گذشت...شاید هنوز هم راه را گم کنم، اما میدانم که مقصد، همین ورقهای کاغذ سفید و ساده است.
Fateme·۱ روز پیشروزی روزگاری مرگ، قسمت هفتم: هدیهای برای کریسمسکریسمسی متفاوت؛ جایی که هدیهی الیزابت، آغاز شناخت راز خودکار جادویی است. 🎄
M A H Y A·۲ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و هفتمماریا با نالهی خفیفی پلکهایش را تکان داد.اولین چیزی که حس کرد، بوی تند کاهِ نمکشیده و چوب پوسیده بود.پلکهایش را آهسته باز کرد، همهچیز…
sugandparsa·۲ روز پیشخاکستر بر باد رفتهروزها گذشت اما او از ذهن و قلب من نرفت. وقتی به عقب نگاه میکنم، گویی او وهمی بیش نبوده، مانند خوابی که هنوز فراموشش نکردهام. چه چیزی، چه…