ریحانه برفر در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۹ دقیقه کنیز عمارت بعداز فوت پدر و مادرم،منم شدم آواره،چون بچه بودم و تا کنون هیچ خبری از...
??????? در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه کایوت ( قسمت هجدهم ) با ویلاد وارد کلاس شدیم و من رفتم نشستم ته کلاس تا از سر نگاه های ویلا...
مریم در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۴ دقیقه گرگ و بیشه خودم را روی زمین ولو کردم ،وداخل علف های بلند دشت قایم شدم .از نژاد ما...
??????? در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه کایوت ( قسمت هفدهم ) اوفف فردا روز مهمیه دوتا کلاس مهم دارم امیدوارم خواب نمونم وجدان : خو...
??????? در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه کایوت (قسمت شانزدهم) بلا وقتی من رو رسوند گفت _: نه انگار تو کاخ زندگی نمیکنید الکی ذهنمو م...
??????? در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۵ دقیقه وجدان وجدان ها را دست کم نگیرید ! وجدان : هویی چشاتو وا کن +: وای جودی بیخیال بزار بخوابمم _ : دختره بی...
ریحانه برفر در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۸ دقیقه طلسم شده برخورد محکم در به دیوار وحشت زده رو برمی گردانمبا دیدن داداشسعید که با...