MJ 6384 در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۲ دقیقه بی احساس ... همون کسایی که حس انسانیت توشون مرده ( نه محبت ، حس انسانیتشون )
??????? در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۶ دقیقه کایوت ( قسمت سیزدهم ) از زبان دیانا : بلاخره بعد از کلی بحث با خودم تصمیم گرفتم که برم شهرک...
Des.m.w در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه رمان نقاب پارت دوم "مهری"ساعت دو بعد ظهر بودتازه از دانشگاه برگشته بودم هنوز لباسم رو عوض...
ریحانه برفر در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۴ دقیقه کابوس#پارت بیست و یکم سعی کردم خودم رو خیلی آروم وریلکس نشون بدم تا ترس رو از خودم دور کنمبا...
یک رهگذر در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۲ دقیقه کتابخانه (قسمت ششم پنجاه تومنی) کامبیز قصه ما با اجرای پروژه ورود به روز رسانی اطلاعات کتابخانه دانشک...
عاطفه بنویس در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۲ دقیقه غیبت روی میز سینی چای بود. روی سینی، یک لیوان نیمه خورده و جای خالی لیوانی...
HEDIYE.K در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۹ دقیقه شب گذشته یوستین گوردر را در خواب دیدم؛ او حرف های سنگینی میزد. نوشته ای که به خیالم، ارزش خواندن را دارد.
پسرک و ماه در کنج داستان نویسی ۵ سال پیش - خواندن ۱ دقیقه من و من ، ماه و جزیره (3) هوا حسابی تاریک شده بود و چشمم جایی رو درست نمی دید.